او را نعثل ميخواندى و حالا بخونخواهى او در مقابل على عليه السّلام برخاستهاى آيا از فضايل آن حضرت غافلى اگر يادت رفته من اينك يادآورى مينمايم .
يادآورى نمودن امّ سلمه فضايل على را براى عايشه
يادت بيايد روزى كه من با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بحجره تو آمديم در آن بين على وارد شد و با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نجوى نمود و نجوى طول كشيد تو خواستى بر آن حضرت هجمه نمائى من منعت كردم گوش ندادى و حمله نمودى بر آن بزرگوار و گفتى در هر نه روز يك روز نوبهء من است آن هم تو آمدهاى و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مشغول نمودهاى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غضبناك در حالتى كه صورت مباركش سرخ شده بود به تو فرمود . ارجعى وراءك و اللّه لا يبغضه احد من اهل بيتى و لا من غيرهم من الناس الّا و هو خارج من الايمان « 1 » پس تو نادم و پشيمان برگشتى عايشه گفت بلى يادم هست ! ! .
ام سلمه فرمود يادت بيايد روزى كه تو سر مبارك پيغمبر را شستشو ميدادى و من غذاى حيس تهيه مينمودم آن حضرت سر مبارك بلند نمود فرمود كدام يك از شما صاحب شتر گنهكاريد كه سگهاى حوأب بر او پارس نمايند و بر روى پل صراط برو افتاده گردد من دستم را از حيس برداشته عرض كردم يا رسول اللّه پناه ميبرم به خدا و برسول خدا از اين امر آنگاه دست بر پشت تو زده فرمود بپرهيز از آنكه تو باشى آن كس كه اين عمل كند - عايشه گفت بلى يادم هست ! ! .
ام سلمه گفت يادت بياورم كه در يكى از سفرها من و تو با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوديم روزى على عليه السّلام كفشهاى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ميدوخت و ما در سايه درختى نشسته بوديم ناگاه پدرت ابى بكر باتفاق عمر آمدند اجازه خواستند من و تو رفتيم عقب پرده آنها نشستند بعد از گفتگوى چندى گفتند يا رسول اللّه انّا لا ندرى قدر ما تصحبنا فلو اعلمتنا من يستخلف علينا ليكون لنا بعدك مفزعا فقال لهما امّا انّى قد أرى مكانه و لو
هامش
( 1 ) برگرد به عقب به خدا قسم احدى از اهل بيت من و نه غير از آنها از مردم با على دشمنى ننمايد مگر آنكه او از ايمان بيرون رفته است .