واجب آيد كه به فساد جسد مردم اين قوّتها مر نفس را فاسد شود . ]
[ و شريفتر قوّتى مر نفس را قوّت عاقله است كه آن سه قوّت ديگر كه مر ديگر حيوان را با مردم اندر آن شركت است ، اندر اين مركّب كه مر او را اين قوّت چهارم است و آن هيكل مردم است ، مر نفس مردم را قوىتر از آن است كه اندر حيوان است كه مر نفوس آن را اين چهارم قوّت نيست . و دليل بر درستى اين قول آن است كه حيوانات بىعقل را از يافتن لذّت از رنگهاى بديع و مكانهاى عجيب و شكلهاى غريب به قوّت باصرهء خويش و از يافتن « 1 » لذّت از آوازهاى منظوم مرتّب به نغمههاى موزون به ترازوى عقل و از يافتن معنىهايى كه اندر آواز « 2 » پوشيده شود به نطق به قوّت سامعهء خويش ، نصيبى نيست . و همچنين مردم را بدان سه قوّت ديگر - از بوينده و چشنده و بساونده - چيزها موجود است به يارى اين قوّت چهارم - كه قوّت عاقله است - كه مر حيواناتى را كه اين قوّت چهارم ندارند ، آن نيست . پس پيدا آمده است بدين روى كه قوّتهاى حسّى مردم بدانچه قوّت عاقله به آن مجاور شده است ، شرف گرفته است بر قوّتهاى نفوس ديگر حيوان . ]
[ و فعل از قوّت عاقله بر نفس مجرّد او را « 3 » پديد آيد بىهيچ آلتى جسمانى از حواس و بىچيزى از اجسام كه نفس مر فعل خويش را بدين قوّت به يارى او پديد آرد . و اين حال دليل است بر آنكه اين قوّت مر نفس را ذاتى است نه آلتى و ادواتى ، و قوّت ذاتى به قيام ذات آن چيز كه قوّت مر او را باشد قائم باشد ، و ما پيش از اين درست كرديم « 4 » اندر اين كتاب كه نفس جوهر است - اعنى به ذات خويش قائم است - و اعراض لطيف او از علم و جهل و سخاوت و بخل و شجاعت و جبن و جز آن ، بر جوهريّت او گواست . پس گوييم كه قوّت عاقلهء نفس
هامش
( 1 ) .B: + قوّت سامعه ؛C: + سامعه . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .C: او .
( 3 ) .B: - را .
( 4 ) .B: كردهايم .