بقا برنخاست ، لفظ « تا » آنجا گفتن محال باشد . و اين معنى مر آن كس را معلوم شود كه معنى لفظ « تا » را بشناسد كه آن همى بر نهايت مكانى يا نهايت زمانى اوفتد و آن نهايت بريده شدن كشيدگى باشد و كشيدگى جز از آغازى نباشد و آنچه مر او را آغاز نباشد مر او را كشيدگى نباشد و آنچه مر او كشيدگى نباشد لفظ « تا » بر او نيفتد ، هم چنان كه لفظ « از » بر او نيفتاد . و چو لفظ « تا » بر چيزى افكنده شود كه لفظ « از » پيش از آن بر او نيفتاده باشد ، لفظ « تا » بر او محال باشد . نبينى كه اگر كسى گويد كه « 1 » تا امروز چند سال است ؟ سخنش ناقص و محال آيد تا نگويد كه از فلان روز باز ، و همچنين اگر گويد : تا بدين شهر چند فرسنگ است ؟ سخنش نيز ناقص آيد تا نگويد كه از بلخ يا از بغداد يا جز آن . و هر كه خواهد كه محال را جواب دهد جز بدان كه استحالت او درست كند ، جواب او محال آيد و خردمند بر جهل او حكم كند ، چنان كه اگر كسى خواهد كه جسمى جويد كه آن نه متحرّك باشد و نه ساكن و بگويد چيزى كه به ظنّ او باشد كه آن جسم است و نه متحرّك است و نه ساكن ، ظنّ او خطا باشد و گفتار او ناصواب . ]
[ امّا اگر پرسندهاى مر اين مسأله را به لفظى ديگر گرداند و گويد : خداى تعالى مر اين عالم را اندر آن وقت آفريد كه آفريد ، ما مر او را گوييم كه هنگام و وقت جز به حدثى ثابت نشود ، چنان كه گوييم : بدان هنگام يا آن « 2 » وقت كه آفتاب بر آمد يا ماه فرو شد يا مرغ بانگ كرد يا جز آن . و چو عالم نبود هيچ حدثى نبود ، لاجرم هيچ هنگامى نبود ، و چو عالم پديد آمد ، هنگام پديد آمد به پديد آمدن عالم ، و آن آغاز حوادث بود . پس اين سؤال چنان باشد كه همىپرسد كه چرا پديد آمدن عالم به حدث بود ؟ و اين نيز محال است و جوابش آن است كه گوييم : از بهر آنكه عالم قديم نبود . و اين قولى تمام است عاقل را . و للّه الحمد . ]
هامش
( 1 ) .C: - كه .
( 2 ) .C: - آن .