[ پس گوييم مر اين پرسنده را كه گفت : چرا خداى تعالى مر عالم را تا بدان وقت كه آفريد نيافريد ؟ كه لفظ « تا » نيفتد مگر بر نهايت زمان و نهايت مكان ، و درازى مكانى و زمانى به ميان آن « 1 » دو لفظ باشد كه آن بر دو نقطه افتد كه درازى به ميان آن دو نقطه باشد ناچار ، اعنى به ميان « از » باشد و به ميان « تا » چنان كه گوييم :
از اينجا تا آنجا ، از فلان وقت تا به همان وقت . و چو مر كشيدگى را « از » ثابت نشود كه آن نقطهء آغاز آن باشد كز او كشيده شود ، « تا » نيز مر او را ثابت نشود كه آن نقطهء انجام او باشد ، چنان كه هر كه از جايى نرود به جايى نرسد و مسافتى بريده نباشد .
و همچنين آنچه از زمان به ميان دو نقطهء « از » و « تا » نيفتد ، مر او را كشيدگى نباشد البتّه و مر آن را آغازى نيست . پس نشايد گفتن نيز مر مدّت و بقاى ازلى را كه از فلانگاه . و چو « از » اندر بقاى او ثابت نشود - بدان كه مر بقاى او را آغاز نيست و آن لفظى است كه بر آغازهاى زمانى و مكانى اوفتد « 2 » - « تا » نيز اندر بقاى او ثابت نشود كه گويد : تا فلانگاه . و اگر چنان بودى كه تأخير اندر آفرينش عالم « از » هنگامى بودى ، روا بودى كه گفتيمى « 3 » : آن تأخير « تا » هنگامى بود . و چو ازلى بىآغاز است ، مر او را انجام گفتن محال است . ]
[ پس گوييم كه چو مدّت « 4 » بقاى ازلى كه زندگى او به ذات خويش است نه از هنگامى است ، نيز نه تا هنگامى است ، و آنچه نه تا هنگامى باشد نيز نه از هنگامى باشد ، چنان كه آنچه بقاى او از هنگامى باشد ، نيز تا هنگامى باشد و آنچه بقاى او تا هنگامى باشد ، به ضرورت از هنگامى باشد و آنچه از بقا تا هنگامى باشد و از هنگامى باشد ، بقاى او « 5 » گذرنده باشد و « 6 » آنچه بقاى او نه از هنگامى باشد و نه تا هنگامى باشد ، بقاى او ناگذرنده باشد . و چو صانع ازلى بود و بقاى او نه از هنگامى بود ، پيدا آمد كه نگذشت تا هنگامى آمد كه آن مدّت برخاست . و چو آن
هامش
( 1 ) .B: - آن .
( 2 ) .C: افتد .
( 3 ) .CB: گفتمى . / تصحيح قياسى /
( 4 ) .B: + و .
( 5 ) .B: - او ؛C: - بقاى او . / تصحيح قياسى /
( 6 ) .CB: - و . / تصحيح قياسى /