تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
است . و نيز پرسند كه خداى تواند كه مر بنده‌اى را از پادشاهى خويش بيرون كند يا نتواند ؟ اگر گويد : تواند ، گفته باشد كه به « 1 » بيرون از پادشاهى خداى جاى هست ، و اگر گويد : نتواند ، عجز را به دو منسوب كرده باشد . و كسى كه باز نتواند نمودن كه اين سؤال‌ها محال است ، اندر اين متحيّر شود . و اين سخن چنان باشد كه كسى گويد كه چه گويى آفريده‌اى باشد كه آن ناآفريده باشد ؟ و اين محال ظاهر است ، چنان كه كسى گويد كه « 2 » چه گويى سپيدى « 3 » باشد كه آن سياه باشد ، يا گويد : طاقى باشد كه آن جفت باشد ، يا گويد : متحرّكى باشد كه آن ساكن باشد ، و اين همه محال است . و آن ديگر مسأله چنان باشد كه كسى پرسد كه چه گويى جايى هست كه آن مر خداى را نيست تا بندهء خويش را آنجا فرستد ؟ و اين ( نيز ) محال است . پس ما گوييم كه اين مسأله كه همىپرسند « 4 » كه خداى تعالى اندر آفرينش عالم چرا تأخير كرد و مرا او را نيافريد پيش از آنكه آفريدش « 5 » ، محال است . از بهر آنكه هر سؤالى كه آن چنان باشد كه اگر مر آن را بر آن گونه كه پرسنده خواهد گردانيده شود ( سؤال برنخيزد ، ) آن سؤال محال باشد . و ( چو ) مر اين فعل را بر مراد پرسنده از آن هنگام كه او همىگويد به مدّتى كه او خواهد بيشتر بريم سؤال « 6 » همى زايل نشود ، همىدانيم كه اين سؤال محال است ، چنان كه همىپرسند « 7 » كه اين محدث چرا قديم نيست و اين آفريده چرا ناآفريده نيست ؟ نبينى كه اگر سايل را گوييم كه چه گويى كه پيش از آنكه آفريد به چند هزار سال بايستى آفريدن ؟ نتواند گفتن ، بل ( كه ) همين سخن تو را بر او بيايد . اگر او گويد : پيش از آنكه آفريد مر عالم را بايستى كه به هزار سال آفريدى ، مر او را بر صوابى آنچه بگويد حجّتى [ نباشد و ] سؤال باقى باشد . و نيز آنچه از موجودات [ بر نهادى است كه مر آن را
هامش
( 1 ) .CB: - به . ( 2 ) .CB: - كه . ( 3 ) .CB: سفيدى . ( 4 ) .A: پرسد . ( 5 ) .C: آفريد . ( 6 ) .C: + او . ( 7 ) .A: پرسد .