و مر لذّت عقلى را نهايت نيست و هر نفسى كه آن به لذّات بىنهايت عقلى پيوسته شود ، اندر لذّات حسّى متناهى رغبت كمتر كند ، مگر آن مقدار كز آن چاره نباشد « 1 » از بهر [ طلب علم . ] و از اين سبب بود كه پيغامبران عليهم السّلام و حكما كه به لذّات عالم عقلى پيوسته شدند ، دست از لذّات دنياوى « 2 » حسّى بكشيدند و مر زندگانى اين جهانى را [ بازى ] گفتند چو اضافت آن به بقاى آن جهانى كردند « 3 » ، چنان كه خداى تعالى گفت بر زبان محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله مر خلق را ، قوله :
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ
« 4 » .
پس خردمند از خلق آن است كه قصد سوى لذّت عقلى كند تا برسد به لذّت كلّى كه معدن آن عالم علوى است و مر او را از بهر رسيدن بدان اندر اين عالم آوردهاند . و چو مردم از آموختن لذّتى همىيابد كه مر ديگر حيوان را از آن خبر نيست و هر درجهاى از علم مر او را سوى ديگر درجه راه دهد و مر علم را نهايت نيست ، اين [ حال دليل ] است بر آنكه مردم را اندر اين [ سراى بر اين صورت از بهر آن ] آوردند تا بدان « 5 » لذّت برسد وز آموختن هيچ نياسايد . و لذّت يافتن مر او را از علم بر مثال موكّلى و فرمايندهاى الهى است كه همىگويدش : بياموز تا زندهاى ، از بهر آنكه « 6 » پيداست كه ( تا ) خورنده از خوردن لذّت همىيابد مر او را از آن بازايستادن نيست و اين لذّت مر او را چو فرمايندهاى است كه ( همىگويد : ) نيز خور . اين حال از آن مثال است و چنان است كه لذّت يافتن از علم مردم را همىفرمايد [ كه نيز بياموز ، ] و اين نيز خطّى است از خطّهاى الهى كه بر لوح نفس انسانى نبشته است .
هامش
( 1 ) .A: نبود .
( 2 ) .CB: دنيايى .
( 3 ) .CB: كرده شود .
( 4 ) . الحديد ( 57 ) : 20 .
( 5 ) .CB: بدين .
( 6 ) .CBA: + چو . / تصحيح قياسى /