راهها بيرون كند . پس اين نيز نبشتههاى الهى است ، و نبشته گفتارى باشد كه گويندهء آن از آن بازنگردد . نبينى كه چنان است كه آفريدگار ( مر ) مردم را از راه اين نبشته به قوّت « 1 » جاذبه همىگويد كه به وقت گرسنگى و تشنگى طعام و شراب خور تا هلاك نشوى و به قوّت دافعه همىگويدش كه ثفل ناشايسته را دفع كن تا تن درست باشى ؟ و اين نبشتهاى ظاهر است الهى كه هرگز از حال خويش نگردد ، چنان كه مردم از نبشتهء خود كه آن قول اوست اگر خواهد كه بازگردد باز نتواند گرديدن . وز بهر آن چنان است كه نبشتهء او قولى است بر مثال قول خداى - سبحانه و تعالى « 2 » - كه ( مر او را ) از آن بازگشتن نيست . و اگر خداى تعالى بر خلق بنوشتى كه طعام را بخوريد و ثفل آن را بيفكنيد ، مر آن را به خطّى از اين مؤكّدتر نشايستى نبشتن كه نبشته است ، و چو اين خطّ خداى است و خط قول باشد ، پس اين قول خداى است كه ما را گفته است از راه آفرينش . و پيدا آورديم بدين شرح كه اندر آفرينش چيزى باطل نيست ، بل كه او يك چيز هست كه اندر او مردم را فايدههاى بسيار است ، چنان كه دهان مردم هم راه طعام و شراب است كه به دو فروشود و هم راه نفس فرو شدن است و هم راه آواز برآمدن است بر زبان و دندانها و هم آلات سخن گفتن است و هم ادوات طعام خوردن است .
پس گوييم : چو ظاهر كرديم كه خداى تعالى به نهادن قوّت جاذبه و قوّت دافعه « 3 » اندر جسد ما ، مر ما را همىگويد : غذاى « 4 » بكشيد و ثفل را دفع كنيد ، پيدا آمد كه به نهادن قوّت سامعه اندر ما ، ما را همىگويد : بشنويد ، و به قوّت حافظه همى ( گويد : ) ياد گيريد ، و به قوّت ذاكره همىگويد : مر شنوده و ياد گرفته را ياد كنيد . آنگاه گوييم كه چو اين قوّتها اندر جملگى خلق بود ، واجب آيد كه خداى بدين آفرينش همىگويد مر جملگى خلق را كه بشنويد چيزى كه آن بشنودنى « 5 »
هامش
( 1 ) .A: + اين .
( 2 ) .B: سبحانه ؛C: تعالى .
( 3 ) .C: + را .
( 4 ) .CB: غذا .
( 5 ) .C: شنودنى .