سخن گويد بيرون از ديگر جانوران ، آن است كه مردم را از آفرينش قوّت ناطقه بهره آمده است ، و آن قوّتى است كه مردم بدان مر كارى را و معنىيى را كه آن بر ديگرى « 1 » پوشيده است چو بداند آشكارا تواند كردن و چو نداند از ديگرى بدين دستافزار كه مر او را دادهاند طلب تواند كردن ، اعنى بتواند پرسيدن . و مر آن قوّت ناطقه را از آفرينش قوّتهايى بهره آمده است ، چو شنودن و اندر يافتن و تصوّر كردن و ياد گرفتن و مر معنى را از آواز ( و ) حروف جدا كردن و باز مر آن را اندر آواز و حروف [ پنهان كردن كه مر هيچ نفس را كه آن ] جز ناطقه است اين قوّتها نيست . و چو از مردم بهتر و برتر اندر عالم چيزى نيست ، اين حال كه اندر او موجود است دليل است بر آنكه آفريدگار او با او همى سخن خواهد گفتن تا مر او را از بهر واقف شدن بر گفتار او اين آلتها به كار آيد . و اگر نه چنين بودى ، اين آلتها فاسد و باطل بودى و آفرينش باطل نيست .
پس گوييم كه اين همه كه ياد كرديم ، نبشتههاى خداى است بر اين خاك كز او جسد مردم كردهاند . و اندر اين نبشته چنان پيداست كه مردم را چيزى شنودنى است و اندر يافتنى كه اندر آن صلاح كار اوست پس از فساد كالبد او به مرگ جسدى . و دليل بر درستى اين قول آن است كه اندر آفرينش چيزى باطل و بىكار نيست ، چنان كه چو مر جسدهاى ما را به غذا حاجتمند آفريدند ، اندر جسد ما قوّت جاذبه را بنهادند - اعنى « 2 » آن قوّت نفسانى كه مر طعام و شراب را بخواهد و بكشد - و چو مر قوّت جاذبه را اندر جسد ( ما ) نهادند ، راهى بر اين جسد بنهادند كه مر طعام و شراب را قوّت جاذبه از آن راه اندر جسد كشد ، و چو از اين طعام و شراب اندر اين جسد جز لطافتى نشايست كار بستن و از آن سپس از آن لطافت ثفل بىنفع بخواست ماندن و آن افكندنى بود ، اندر جسد ما با قوّت جاذبه قوّت دافعه نهادند تا مر آن ثفل بىمنفعت را بيرون كند ، و چو مر قوّت دافعه را اندر جسد نهادند ، نيز اندر اين جسد راهها نهادند كه اين قوّت مر آن ثقلها را از آن
هامش
( 1 ) .B: + از مردم .
( 2 ) .A: يعنى .