چو مر ديدنىها و شنودنىها را و جز آن از محسوسات ستوران و جانوران بىعقل يافتهاند . و آنچه معقول است و يافتن او « 1 » به ظهور فعل اوست « 2 » حواس مر عقل را بر وجود او دليل است . و نيز آنچه محسوس است ، به ذات خويش بر خويشتن دليل است و آنچه معقول است ، به فعل خويش بر خويشتن دليل است مردم را . و آنچه فعل بر او پديد آيد جسم است . پس واجب آيد كه آنچه فعل از اوست ، نه جسم است و آنچه نه جسم باشد ، به حواس ظاهر يافته نباشد « 3 » ، بل ( كه ) به حواس باطن يافته باشد « 4 » . پس پيدا شد كه صانع اين عالم دانستنى است و يافتن ما مر او را از راه فعل اوست ، يعنى فعل او كه بر جسم همى پديد آيد مر فكرتهاى ما را بر وجود او دليل است .
و اكنون بازجوييم تا چيست آنچه فعل اندر اين جوهر فعلپذير از او همى پديد آيد ، وز اقسام جسم - پس از آنكه انفعال او درست شده است - كدام يك فعلپذير همىآيد . پس بنگريم اندر آنچه به ما نزديكتر است از موجودات بدين سبب تا « 5 » اندر او از اين معنى چه بينيم ، آن گه « 6 » از آن چيز نزديكتر بر « 7 » آنچه دور تر است دليل گيريم . و نزديكتر چيزى از جملگى عالم به ما زمين است كه غايت جوهر منفعل است بدانچه از اجسام عالم فرود از او قسمى نيست تا مر او را اندر آن فعل باشد ، و او پذيرندهء صورتهاى بسيار است كه فعل صانع عالم از او و بر او و اندر او همى ظاهر شود . و سپس از آن جسدهاى ماست كه به كليّت خويش منفعل است تا بدين صورت كه بر آن است پديد آمده است . پس پيداست كه مر هر اندامى را از اندامهاى اندرونى كه اندر جسد ماست قوّتى است بر فعلى ، چنان كه مر دل را گرم كردن جسد است و جنبانيدن رگهاى جهنده « 8 » مر او راست و
هامش
( 1 ) .A: آن .
( 2 ) .B: است .
( 3 ) . : نشود .
( 4 ) .A: شود .
( 5 ) .A: كه .
( 6 ) .C: آنگاه .
( 7 ) .CB: به .
( 8 ) .C: جنبنده .