تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ
. « 1 » و چو اين جهّال مر روحانيان را جسمانى دانند ، جز جسم چيزى « 2 » نشناسند ، وز ايشان آنكه پرهيزگارتر است ، آن است كه ( به تقليد ) همىگويد : خداى جسم نيست . و ايشان كه اين قول گويند ، [ نزديك عقلا مشركانند ، از بهر آنكه جز جسم روح است و روحانيانند كه آفريدگان خداىاند و هر كه مر خداى را به آفريده مانند كند مشرك باشد . ] پس گوييم كه خداى تعالى [ آفريدگار اين دو گونه خلق است : يكى جسمانى كه آن به حواس يافته « 3 » است ، و ديگر روحانى كه آن به ظهور فعل خويش نزديك عاقلان ] موجود است و جوهرى است قائم به ذات خويش . و اكنون گوييم كه مردم از صانع حكيم مكلّف است بر اندر يافتن مر اين [ دو گونه خلق را كه از او يكى كثيف است ] و ديگر لطيف . و آن « 4 » تكليف مر او را از خداى تعالى بدان است كه مر او را دو گونه آلت داده است كه بدان مر چيزها را اندر يابد : [ يكى حواس ظاهر از چشم و گوش و جز آن ، ] و ديگر حواس باطن چو فهم و فكرت و جز آن ، بر مثال خداوندى كه مر بندهء خويش را بيل و تبر دهد و مر او را به برزيگرى « 5 » خويش فرستد تا به بيل مر زمين را بكند و به تبر مر چوب را ببرد . و چو ما اندر خلقت خويش مر اين دو آلت را همىيابيم ، خردمند از ما آن است كه بداند كه چيزهاى اندر يافتنى بدين دو آلت مخالف نيز مخالف يكديگرند ، يعنى نه همه محسوسند و نه همه معقول ، چنان كه ما را نه حسّ بىعقل داده‌اند و نه عقل بىحس . و آنچه به حس يافتنى است ، مر وهم را سوى يافتن او سبيلى نيست ، و آنچه به وهم و فكرت يافتنى است ، مر حس را نيز به اندر يافتن او راهى نيست . و نيز مر اندر يابندهء محسوس را به عقل حاجت نيست
هامش
( 1 ) . الأعراف ( 7 ) : 179 . ( 2 ) .CB: + هم . ( 3 ) .CA: يافتن . ( 4 ) .A: اين . ( 5 ) .CB: بزر .