جسم بودى اثرپذير بودى و اندر او اثر كنندهاى ديگر لازم آمدى .
و نهم دليل بر هستى صانع آن است كه چيزهاى تكوينى اندر عالم از ضعيفى قوى شونده است و از حال نقص سوى كمال خويش رونده است و كليّات آن ( اجزا ) از كمالها كه جزوهاى تكوينى بدان همى « 1 » رسند - چو رسيدن مردم به نطق و عقل و تميز و بيرون آوردن صناعات الوان و رسيدن حيوانات به نگاهداشت نوع خويش [ به تناسل و رسيدن نبات به پديد آوردن برها و تخمهاى خويش و جز آن - بىبهرهاند و روا نيست كز ناقص ديگر ناقصى تمام شود يا از چيزى به چيزى ديگر اثرى رسد كز آن اثر مر آن اثركننده را بهره نباشد . و چو حال اين است ، ثابت شد صانعى كه اوست به كمال رسانندهء اين جزويّات و اثر ] اندر اثر پذيرندگان « 2 » [ مر او راست . و چو اثر اندر متأثّرات ] ظاهر است ، سوى خردمند مؤثّر هرچند كه از حواس غايب است حاضر است .
و دهم دليل بر هستى صانع آن است كه چو [ محسوس ظاهر و آراسته است ] مر پذيرفتن استحالت را به صورتهاى بسيار و مر او را به ذات خويش خواستى نيست تا روا باشد كه استحالت به خواست [ خويش ] بپذيرد و توانايى ندارد كز اين هستى سوى نيستى شود و چو بر نيست شدن قادر نيست ، روا نباشد كه گوييم : از نيستى ( سوى ) هستى به ذات خويش آمده است ، از بهر آنكه اين جسمى با صورت است و بىصورت شدن مر مصوّرات را طبع است و صورت پذيرفتن مر او را به تكليف است ، و ( چو ) اين جسم بر آنچه آسانتر است از دست بازداشتن صورت قدرت ندارد و عاجز است ، از آنچه دشوارتر است از صورت پذيرفتن عاجزتر باشد ، پس اين حالها دليل است بر آنكه هست شدن او نه به ذات او بوده است . و آراسته بودن او مر استحالت را به پذيرفتن صورتها ، دليل است بر آنكه مر اين صورت را كه او بر آن است امروز ، از ديگرى پذيرفته است و به استحالت بدين صورت رسيده است . پس گوييم كه صورت كنندهء او مر او را بدين صورت كه هستى او بدان است ، صانع اوست . و اين خواستيم كه بگوييم . و للّه الحمد .
هامش
( 1 ) .B: همىبدان .
( 2 ) .BA: تأثير پذيرندگان .