تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زاد المسافر ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
- و فرود از « 1 » او ( نيز ) جسمى باشد - و آن زمين است - و او نه مر آن جسم را روشن كند كه به نزديك اوست [ و ] نه مر اين جسم را كز او دور است ، مر او را روشنايى نباشد . و چو درست كرديم كه مر آتش اثير را روشنى و گرمى نيست ، قول اين مرد كه گفت : تركيب آتش از اجزاى هيولى و جوهر خلاست و جوهر خلا اندر او بيشتر از آن است كه اندر جوهر هواست ، باطل باشد و هر قولى كه اعيان عالم بر درستى آن گوايى « 2 » ندهند ، دروغ باشد .

( فصل )

( گوييم كه اندر قول اين مرد كه همىگويد : تركيب اجسام از اجزاى هيولى و جوهر خلاست ، تناقض است و آن تناقض بر او پوشيده شده است با بزرگى و پيدايى او . و تناقض اندر اين سخن بدان روى است كه چو همىگويد : مر جسم را اجزاى هيولى اصل است و روا نيست كه پديد آمدن جسم نه از چيزى باشد ، و مر هيولى را اجزاى نامتجزّى همىنهد بىهيچ تركيب و اقرار همىكند كه آن اجزا هرچند نامتجزّى است چنان نيست كه مر هر جزوى را از آن هيچ بزرگى نيست ، از بهر آنكه مر جسم را عظم است و روا نباشد كه از آن اجزاى بىهيچ عظمى چيزى آيد كه مر او را عظم باشد ، و چو مقرّ است كه هر جزوى را از آن اجزاى نامتجزّى عظمى است ، اين از او اقرار باشد كه هر جزوى از آن به ذات خويش اندر مكانى است ، و چو مر جسم را تركيب از آن اجزا باشد كه هر يكى از آن اندر مكانى است ، آن جسم كه از آن اجزا تركيب يابد ، به جملگى خويش اندر آن مكان‌هاى خود باشد كه اجزاى او اندر آن بودند و اكنون اندر جملگى آن است ، و شكّى نيست اندر آن كه مر جسم را به يك مكان بيش حاجت نيست ، پس باز چرا همىگويد كه جسم اندر خلاست ؟ و اين چنان باشد كه مكان اندر مكان باشد و هر كسى داند كه مكان را به مكان حاجت نيست . پس قول او كه همىگويد : مر اجسام عالم را
هامش
( 1 ) .CB: - از . ( 2 ) .CB: گواهى .