تركيب از اجزاى هيولى و جوهر خلاست ، متناقض است ، از بهر آنكه آن جزو نامتجزّى كه او همىگويد آن هيولى است ، چيزى نيست مگر متمكّن اندر مكانى ، پس اگر اين جزو كه او خود با خلا يك چيز بود با خلا نياميخته است ، واجب آيد كه دو خلا باشند با يكديگر آميخته ، و اگر اندر يكديگر آميزند و يك چيز شوند ، پس ايشان خلا نباشند كه اجسام باشند ، از بهر آنكه آميختن و مجاورت و مخالطت مر اجسام راست با يكديگر اندر خلا و چو خلا به دعوى او مكان است و جسم با جسم اندر خلا آميزنده است و روا نيست كه خلا جسم باشد ، روا نباشد كه خلا با خلا بياميزد . )
( و اين غلط مر اين مرد را و ديگر كسان را كه خلا را جوهرى ثابت گفتهاند بدان افتاده است كه مر هيولى را اجزاى مكانگير نهادهاند و مر آن خلا را كه گفتهاند كه جزو هيولى اندر اوست ، مكان جزوى گفتند و مر آن مكان را كه جسم مركّب اندر اوست ، مكان مطلق كلّى « 1 » گفتند تا قولشان چنان آمد كه خلا اندر خلاست ، و هر كسى داند كه مكان را به مكان حاجت نيست . حاجتمند مكان متمكّن است نه مكان ، و چو اندر مكان سخن گوييم اندر اين كتاب ، استقصا اندر آن به واجبى بكنيم . )
( و اكنون گوييم كه آن جزو نامتجزّى كه او به نزديك اين مرد هيولى است ، به اقرار اين مرد عظمى دارد ، و آنچه مر او را عظمى باشد مكانگير باشد ، مكان نباشد ، بلكه مكان از او تهى شونده باشد و مكان ديگر از او پرشونده باشد . پس اگر عظم آن جزو ، خود مكان اوست و آن جزو چيزى نيست مگر عظمى بىجزو ، واجب آيد كه آن جزو خود مكانى باشد نه مكانگيرى ، و اين متناقض باشد . مگر گويد كه آن جزو نامتجزّى را به دو مكان حاجت است : يكى آنكه ذات او اندر آن است و آن مكان هرگز از او خالى نشود ، و ديگر آنكه به گرد آن جزو اندر آمده است ، و محال است قول آن كس كه گويد : بل جزو را به دو مكان حاجت است . و
هامش
( 1 ) .B: + مركّب .