بدرستى كه خداى اجابت تو كند . چون تو در اطاعت خداى و رسول وى بودى » .
پس على - عليه السلام - دعا كرد آفتاب به جاى عصر بازگشت تا على نماز گذارده آنگاه غروب كرد . « 29 »
و عاقل را از اين حديث هيچ شبهه نماند كه شخصى كه اين همه اهتمام در عبادت او باشد ، از او البته عبادتى فوت نتواند شد . و همه متّفقند كه آن حضرت اعبد النّاس بود حتّى روى أنّ جبهته الشريفة صارت كركبة البعير لطول سجوده . و در نماز در غايت خشوع و استغراق بود تا آنكه مخالفين نقل كردهاند كه پيكانى كه در وقت حرب در جسد مباركش مىماند در وقت اشتغال به نماز بيرون مىآوردهاند .
و مواظب بود بر نوافل بحدّى كه در حرب صفّين در شبى كه معروف است به ليلة الهرير پانصد تكبير يا بيشتر از او شنيدند كه در هر تكبير گردن
هامش
( 29 ) . ثعلبى در « قصص الانبياء » ص / 340 ؛ « رياض النضره » ج 6 / 297 ؛ « مشكل الآثار » ج 2 / 8 ؛ « الصواعق المحرقه » ص / 76 .
« صواعق » بعد از نقل روايت خود گفته : « اين روايت را طحاوى و قاضى در « شفاء » و شيخ الاسلام ابو زرعة و جمعى ديگر صحيح دانستهاند . »
و نيز مىگويد : سبط بن جوزى در اين باب حكايت عجيبى آورده : كه جمعى از مشايخ در عراق برايم حديث كردند كه « ابا منصور مظفر بن اردشير قباوى واعظ » بعد از عصر ، اين حديث را به عين الفاظش نقل كرده و شروع كرد به ذكر فضائل اهل بيت ؛ در همين بين پاره ابرى آمد و جلو آفتاب را گرفت ، بطورى كه همه پنداشتند آفتاب غروب كرد ؛ « قباوى » روى ميز ايستاد و بآفتاب اشاره كرد و اين اشعار را سرود :لا تغربى يا شمس ! حتى ينتهى * مدحى لآل المصطفى و لنجلهو اثنى عنانك ان اردت ثناءهم * انسيت اذ كان الوقوف لاجلهان كان للمولى وقوفك فليكن * هذا الوقوف لخيله و لرجلهاى آفتاب ! غروب مكن تا مدح من درباره آل مصطفى و نوادهاش تمام شود .
عنان خود برگردان ، اگر با مدح و ثناى ايشان موافقى ، مگر فراموشت شده ، آن روز را كه بخاطر او ايستادى و غروب نكردى ، تا نماز عصرش را خواند .
اگر آن روز بخاطر او ايستادى ، امروز هم بخاطر سربازان او بايست و غروب مكن .
مشايخ نامبرده گفتند : « آن پاره ابر فورى كنار رفت و آفتاب درآمد . »
- شيخ شبلنجى هم اين داستان را با مختصر اختلافى آورده است .