حضرت نشست و او را باد مىزد تا وقتى كه بيدار شد ، فرمود : تو غلام مايى و ما بر تو حقّ داريم . خوب است ميان ما و تو قرارى باشد تو روز خود را به ما ده تا شب تو را به تو واگذاريم .
و حضرت امير المؤمنين - صلوات الله عليه - در جنگ كافرى را انداخت و بر سينهاش نشست تا سرش را ببرد . كافر آب دهن بر روى مبارك آن حضرت انداخت ، از سينهاش برخاست . گفت : چون شد كه از كشتن من گذشتى ، با بىادبى كه من كردم ؟ فرمود : پيش از اين تو را براى خدا مىكشتم . چون داعيهء نفسانى به هم رسيد ، از آن گذشتم . كافر [ با اين رفتار حضرت ] مسلمان شد .
گويند به مردى گفتند : فلانى تو را غيبت كرد ، طبقى رطب برايش فرستاد و گفت : شنيدم كه حسنات خود را براى من فرستاديد . معذور داريد كه حالا بيش از اين چيزى مقدور نشد كه تلافى احسان تو كنم .
و روزى مالك اشتر در دكّانى نشسته بود كسى آمد ، چوبى بر او زد و او را از دكّان بيرون كرد . بعد از رفتن مالك ، به آن فرد گفتند كه اين مالك اشتر بود ، نسبت به او بىادبى كردى و اهانت بجا آوردى ! . آن مرد در عقب مالك رفت . در مسجدى به او رسيد و شروع در عذر خواهى كرد . مالك گفت . بدى به خود كردى . از تو نرنجيدم و به اين [ محلّ ] نيامدهام مگر اينكه براى تو استغفار كنم .
به درويشى گفتند كه فلان عالم تو را كافر مىگويد . خطاب به نفس خود كرد و گفت : اى نفس چندين سال است كه من به تو مىگويم كافرى ، از من نمىشنوى حالا عالم شهر مىگويد پس علاجى سواى قبول ندارى .
مجملا از اين قبيل روايات و حكايات در قبول عذر و عفو بسيار است . در خانه اگر كس است يك حرف ، بس است . دلى كه قبول عذر مىكند ، همين قدر كافى است . و دلى كه از رحمت دور است ، چندين كتاب بس نيست .
رسائل فارسى ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: حسن بن عبد الرزاق لاهيجى
ص٢٣٩