تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
كه بيند به تعظيم او برخيزد و پرسد : به چه كار آمدى ؟ گويد : عاصيان امّت محمّد ( ص ) چه حال دارند ؟ مالك گويد : حال در كمال بدى ، و جايى در نهايت تنگى ، آتش تمام بدنشان را سوخته ، سواى رو و دل كه ايمان از آن مثل آفتاب تابان افروخته است . جبرئيل گويد : در جهنّم را بگشا تا ايشان را ببينم ، مالك خدّام دوزخ را امر كند كه طبق از روى جهنّم دوزخ بردارند . جبرئيل نگاه كند همه را مثل زغال سوخته در ميان آتش بيند ، از بركت او آتش سرد شود . چون او را ببينند ، با يكديگر گويند : اين شخص به اين صورت و جمال از ملائكه است ، و از جبرئيل پرسند : تو كيستى كه خدا به بركت تو بر ما منّت نهاد و عذاب ما را تخفيف داد ؟ گويد : من جبرئيل‌ام ، برادر پيغمبر شما كه وحى بر او آوردم . همين كه نام مبارك آن حضرت را بشنوند همه يك بار فرياد بردارند كه اى جبرئيل سلام ما را به خدمت آن حضرت برسان و بگو كه گناهان ما را از خدمت تو دور انداخته و از شرف حضرت تو محروم ساخته ، تو بر ما شفقت و مرحمت نما و از درگاه رحمت بينهايت خدا ، شفاعت فرما . چون جبرئيل از پيش ايشان بازگردد ، باز آتش از هر طرف ايشان را در ميان گيرد ، ايشان به درگاه بارگاه رحمت و مغفرت الهى به فرياد آيند و تضرّع و زارى نمايند . و جبرئيل به مقام خود به خدمت جناب ارحم الرّاحمين رفته ، بايستد ، فرمان رسد به جبرئيل كه برو به حبيب من پيغام امّتش را برسان ، جبرئيل به بهشت به خدمت آن حضرت رفته ، گريه كنان سلام كند ، آن حضرت فرمايد : اى برادرم جبرئيل ، بهشت جاى گريه نيست ! سبب اين گريه چيست ؟ گويد : چون گريه نكنم كه جمعى از امّت تو را در ميان جهنم در عذاب اليم ديدم . پس آن حضرت هم به گريه آيد و گويد : لذّت را [ بر من ] بىمزه كردى و دلم را به