كند ضعيفى و عاجزى به دو جلت قدرته بازبسته بود ، چنانك پيدا كرديم كه پذيرفتن منفعت و دور كردن مضرت مر چيزى ضعيف را لازم آيد ، تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا .
و گوئيم كه عقل اول خود اندر دو حال بىنياز است : هم اندر پذيرفتن منفعت و هم از دور كردن مضرت ، اما بىنيازىء عقل كل از پذيرفتن منفعت بدان پيوست كزو برتر و شريفتر و تمامتر چيز نيست ، و منفعت را از چيزى توان پذيرفتن كه برتر از تو باشد ، و هيچ چيز نيست كه آن اندر ذات عقل كل نيست ، چنانك پيش از اين برهان آن نموديم ، و چون هيچ چيز نيست از لطيف و كثيف كز ذات او بيرونست كه عقل است ممكن نيست كه عقل از چيزى منفعت پذيرد ، چه منفعت پذيرفتن چيزى از چيزى ديگر باشد و بيرون از عقل خود هيچ چيز ضرر و نفع نيست ، و اما ايمنى عقل از مضرت و ناكوشيدن او بدفع مضرت كردن از ذات خويش بدان روى است كه هيچ چيز از و قوىتر و تمامتر و شريفتر نيست ، و مضرت چيزى از چيزى باشد كز وى قوىتر باشد . پس بهر دو روى درست شد ببرهان منطقى و بيان عقلى كه نموديم كه عقل كل از كشيدن منفعت بخويشتن و دفع كردن مضرت از خويشتن بىنياز است ، و چون عقل كل كه آفريده است بدين منزلت باشد چگونه روا باشد كه زيان و سود را كسى بخداى تعالى بازبندد .
معارضه
اگر كسى گويد كه چون منفعت و مضرت بخداى تعالى منسوب نيست چرا بنده بر نيكى كه كند نيكى يابد و بر بدى كه كند بدى يابد ، و چون از كردار او چيزى بخداى بازنگشت چرا مكافات او بنيكى نبود ، بر مثال كسى