كه در احاديث بسيار واقع شده است : لتركبنّ سنن من قبلكم حذو النّعل بالنّعل و القذّة بالقذّة ، يعنى شما مرتكب خواهيد شد طريقهء آنها را كه پيش از شما بودند مانند دوتاى كفش كه با هم موافقند و مانند پرهاى تير كه با هم برابرند و در بعضى از روايات وارد شده است كه اگر آنها داخل سوراخ سوسمارى شده باشند شما هم خواهيد شد . و در ميان بنى اسرائيل امرى عظيمتر از قضيّهء عجل و سامرى حادث نشد پس بايد كه در اين امّت نيز مثل اين واقع شود و در اين امّت امرى كه شبيه آن باشد به غير آن نبود كه دست از متابعت خليفهء او برداشتند و او را ضعيف گردانيدند و منافقان بر او غالب شدند . و مؤيّدش آنست كه خاصّه و عامّه روايت كردهاند كه چون امير المؤمنين را از براى بيعت ابو بكر به مسجد آوردند رو بقبر حضرت رسول ( ص ) كرد و اين آيه را خواند كه مشتمل بود بر تظلّم هارون نزد موسى و شكايت از قوم خود و گفت :
قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي
يعنى اى فرزند مادر من بدرستى كه قوم مرا ضعيف گردانيدند و نزديك بود كه مرا بكشند .
وجه پنجم - آنكه جماعتى از مخالفين نقل كردهاند كه وصايت و خلافت موسى منتقل شد به اولاد هارون ، پس از جملهء منازل هارون از موسى آنست كه اولاد او خليفه و اوصياى او بودند پس بمقتضاى منزلت بايست كه حسن و حسين عليهما السّلام كه باتّفاق خاصّه و عامّه مسمّى بنامهاى پسرهاى هارون شدند كه خليفههاى حضرت رسول ( ص ) باشند پس پدر ايشان نيز بايد خليفهء آن حضرت باشد بمقتضاى اجماع مركّب و از جملهء آنها كه از علماى مخالفين اين را ذكر كردهاند محمّد شهرستانى است كه در كتاب ملل و نحل در اثناى بيان احوال يهود گفته است كه : امر پيغمبرى مشترك بود ميان موسى و برادرش هارون چون موسى ( ع ) گفت : أشركه في أمري ، پس هارون وصىّ موسى بود و چون هارون در حيات موسى فوت شد منتقل شد وصايت به يوشع به امانت كه برساند به شبر و شبير اولاد هارون بر سبيل استقرار زيرا كه وصايت و امامت گاه مستقرّ مىباشد و گاه مستودع .
ششم - آنكه در خصوص غزوهء تبوك حضرت امير ( ع ) را خليفه كرد بر مدينه