تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تعليقات نقض ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
بدامن درآمد و گفت : تعس مسطح ؛ برو در آياد مسطح ، من گفتم : چرا مرد مسلمان را دشنام ميدهى كه ببدر حاضر بود ؟ و اين مسطح از خويشان ابو بكر بود و از جملهء اصحاب افك بود مادرش مرا گفت : نميدانى كه او در حقّ تو چه گفته است ؟ گفتم : نه ! گفت : او در حقّ تو چنين و چنين گفت ، من دلتنگ شدم و بدانستم كه آن گرانى رسول با من از آنجاست دستورى خواستم از رسول و گفتم تا بخانهء پدر روم دستورى داد من برفتم و مادر و پدر را گفتم كه در حقّ من مردمان چه ميگويند ؟ ايشان گفتند : چنين حديثى مىگويند و رسول از آن دلتنگ است و ليكن ما را چيزى نگفت . و گفت : من در گريستن شدم و شب و روز ميگريستم و بيمارى باسر گرفت مرا ، رسول ( ع ) اسامهء زيد را و علىّ بن أبى طالب را بخواند و در باب من با ايشان مشورت كرد امّا اسامه گفت : يا رسول اللّه سخن اصحاب اغراض نبايد شنيد و امساك بايد كردن بر او ، امّا علىّ بن أبى طالب گفت : راى تو قويتر باشد در هر كارى ، بريره را بخواند و او زنى بود كه با من در سراى بودى گفت : عايشه را چگونه دانى ؟ گفت و اللّه يا رسول اللّه كه من بر او هيچ خطائى و تهمتى نديدم جز آنكه كودك است و جوان و وقتها كه خمير كرده بودى از آن غافل شدى تا گوسفند از آن پاره‌اى بخوردى ؛ رسول از سر دلتنگى بمنبر برآمد و خطبه كرد و گفت : يا معشر - المؤمنين من يعذرنى من رجل بلغنى أذاه في أهلى ؟ اى قوم كه معذور دارد مرا از مردى كه مرا مىرنجاند در اهل من ؟ و عبد اللّه ابىّ سلول را خواست سعد معاذ بر - پاى خاست و گفت : يا رسول اللّه من ترا از او معذور دارم ، اگر از اوس است بفرماى تا گردنش را بزنم و اگر از برادران ماست از خزرج اشارت فرما تا گردنش بزنم ، سعد عباده رئيس خزرج بود برخاست و با سعد معاذ گفتگوى كرد عبد اللّه ابىّ سلول خزرجى بود رسول ايشان را خاموش كرد و از منبر به زير آمد و در حجرهء من آمد و زن بنزديك من بود و من ميگريستم مرا گفت : يا عايشه اگر تو مبرّائى خداى تعالى برائت ساحت تو پيدا كند و اگر خطا كرده‌اى توبه كن كه خداى تعالى توبه‌ات بپذيرد من گفتم : يا رسول اللّه خدا داند كه من مبرّاام از اين حديث