دوّم قوله : كن ، و همچنين در ذات وى اعدامات حاصل شود دو چندان كه از اجزاى عالم معدوم شود و همچنين ادراكات در ذات وى حاصل شود بعدد مرئيّات و مسموعات و در وى مماسات حادث شود بعدد آنكه مماس اوست از اجزاى عرش پس حوادث كه در ذات وى حادث شود نزد ايشان اضعاف اجسام و اعراض عالم بود ، و گويند محال بود كه خداى تعالى چيزى بيند يا شنود بعد از آنكه بسمع و بصر در نفس وى حادث شود و آن ادراك بود آن مرئى و مسموع را و اگر آن ادراك از بهر نفس خود بيافريند مسموعات شنوند و مبصرات بينند چون موجود باشد ، و گويند نفس خود را آنگاه ديد كه احداث كرد در نفس خويش رؤيت ادراك آنگه نفس خود بديد بدان رؤيت كه بيافريد ، و گويند لازم بود كه اوّل مخلوقات حيوان بود تا بدان دليل سازند بر معرفت بارى تعالى و نشايد كه اوّل جمادات آفريند ، و گويند رسالت و نبوّت دو صفتند قائم بذات رسول و نبى و اين صفت نه و حيست و نه امر باداى رسالت و نه اظهار معجزات بر دست وى و نه عصمت از معاصى و نه رسانيدن رسالت ، و گويند هر كه اين صفات درو باشد بر خداى تعالى واجب بود او را برسالت فرستادن و معنى رسالت و نبوّت نزد ايشان آن بود كه ياد كرديم و در فرق ميان رسول و مرسل گويند رسول معنى آن قائم بود بمرسل كه موجب ارسال وى بود و مرسل را براى آن مرسل خوانند كه خداى تعالى او را بخلق فرستاده باشد و گويند مرسل نبود كه نه رسول باشد و رسول بود كه نه مرسل باشد و گويند عزل مرسل از ارسال روا بود و عزل رسول از رسالت روا نباشد و اين سخنيست كه نه خود مىدانند معنى آن و نه بفهم هيچگس معنى آن مىتوانند رسانيدن ، و گويند در حكمت روا نبود كه اقتصار كردن بر يك رسول و گويند ارسال رسل از واجباتست و گويند اعادت درست نبود الا بمعنى احياء و بعث و جز از اين هيچ روا نبود و زكرى گويد : پنج چيز قديمست ، صانع و روح و مكان و زمان و هوا ، گويند علم بر افعال خداى تعالى جايز نبود چنان كه بر معقولات وى جايز نبود : و گويند ترك معنى بود ثابت ، و حاصل قدرت در آن تأثير كند و آن مثل قدرت قايم شود آنگه نوعى بود از افعال ، خفافيّه و ابراهيم مهاجر ازيشان گويند اسما اعراضست قائم
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٧٢