واثق بيحيى كامل بگذشت يحيى را گفت كه من نه امامم گفت بلى گفت اگر وقت نماز بر مردى گذر كنم بر من چه واجب باشد گفت آنكه گوئى برخيز و نماز كن ، گفت اگر گويد كه پاى ندارم او را راستگوى دارم گفت بلى معذور بود ، گفت اگر گويد قادر بقيام نيستم زيرا كه بقعود مشغولم و مرا قدرت بقيام نيست او را صادق دارم ، گفت بلى گفت او را معذور دارم اگر نماز نشسته بكند گفت نه ، واثق گفت در هر دو حال صادقست چرا از يكى معذورست و از ديگرى نه يحيى ، منقطع شد .
ديگر واثق گفت توبه چيست ؟ گفت ندامت بر فوات و عزم كه با مثل آن نگردد ، گفت بدان قادر هست ؟ يحيى گفت نه ، گفت چون بدان قادر نبود توبه از چه بود يحيى منقطع شد .
عدليى بجبريى رسيد گفت فرعون بايمان قادر بود ؟ گفت نه ، گفت موسى دانست كه او قادر نيست ؟ گفت بلى دانست ، گفت اگر فرعون بموسى گفتى به آن كه تو مرا مىفرمائى قادر هستم يا نه موسى چه گفتى ؟ گفت موسى گفتى كه تو قادر نيستى ، گفت اگر فرعون موسى را گفتى چون مىدانى كه بدان قادر نيستم تو بچه كار آمدى موسى چه گفتى ؟ جبرى گفت موسى او را گفتى نمىدانم ، عدلى گفت اگر فرعون بموسى گفتى يا موسى فرعون را معلوم كن كه بچه كار آمدى كه هرگه كه مرا قدرت باشد بر ايمان من خود باشم اگر خواهم و اگر تو گوئى و اگر نه موسى چه گفتى ؟
جبرى منقطع شد .
عدليى گفت با مجبّريى همراه بودم تا بدر خانهء وى چون بپيش در رسيد گفتم اين در بدين هيئت كه هست او را قدرت هست ؟ گفت نه گفتم اگر خداى تعالى او را قدرت دهد او قادر باشد كه اين جامه از من بستاند ؟ گفت بلى ، گفتم تو بدين حال قادر هستى كه جامهء من بستانى ؟ گفت نه ، گفتم اگر خداى تعالى قدرت دهد به تو قادر باشى ؟
گفت بلى ، گفتم چه فرق بود ميان تو و در خانه ، مجبّرى منقطع شد .
عدليى جبريى را گفت كه اگر خواهى كه مصحف بسوزانى چنان كه عثمان
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٦٦