زبادي نزد متوكّل بود از عباده پرسيد كه اگر در خانهء خود روى و يكى را بازن خود بينى از آن سخن گوئى يا خاموش باشى ، عباده گفت اين مسئله را جواب نيست اگر گويم راضى شوم ديّوث باشم و اگر گويم راضى نشوم قدرى باشم متوكّل بخنديد .
عبد اللّه بن حسن پسر خود را گفت كه اگر مجبّرى تو را ملامت كند بر فعل تو او را چه جواب دهي گفت او را گويم ملامت مىكنى مرا بر چيزى كه من بدان قادر بودم يا نه اگر قادر نبودم ملامت تو جهل بود و اگر گويد قادر بودى بر ترك آن گويم مذهب تو باطل شد ، عبد اللّه گفت جزاى تو خير باد .
روزى ابو العتاهيه نزد هرون الرّشيد انگشت بجنبانيد ثمامه را گفت اين انگشت كه جنبانيد ، ثمامه گفت آنكه مادر وى زانيه است ، گفت مرا قذف گفتى حدّ بر تو واجب شد گفت اگر گوئى تو جنبانيدى مذهب خود ترك كرده باشى و اگر ديگرى جنبانيد قذف او را كرده باشم نه تو را ، هرون بخنديد .
زنى عايشه را گفت چه گوئى در حقّ زنى كه فرزند خود را بكشد عايشه گفت او در دوزخ باشد زن گفت و آنكه بيست هزار فرزندان خود را بكشد عايشه گفت اغزى عنّى يعنى دور شو از من .
مروان بن حكم را غلامى بود كه وكيل مال او بود روزى غلام را گفت مرا ظنّ چنانست كه تو با من خيانت مىكنى غلام گفت ظنّ بود كه خطا باشد تو مرا بحزيدى پشمينه پوشيده بودم و مالك قيراطى نبودم امروز در الوف تصرّف مىكنم و در جامهء خز و ديبا مىخرامم من با تو خيانت مىكنم و تو با معاويه و معاويه با خدا و رسول خيانت مىكند .
دو شخص از مجبّره و مشبّهه با نصرانيى مناظره مىكردند كه چرا مسلمان نمى شوى ، نصرانى مجبّرى را گفت اين كفر خداى تعالى در من آفريده است و مرا قدرت ايمان نداده است و از من كفر مىخواهد ، مجبّرى گفت بلى ، نصرانى گفت پس مناظرهء تو جهلست ، مجبّرى منقطع شد پس روى بمشبّهى كرد و گفت من گويم
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٦٣