تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
با او بگفتند بشر گفت مرا نزد هرون بريد تا من كلمهء باوى بگويم هر چه فرمايد شما مىكنيد يكى را پيش هرون فرستادند سخن بشر معلوم وى كردند ، هرون گفت او را حاضر كنيد چون بشر پيش هرون آمد گفت بچه سبب خون من مباح كردى هرون گفت احمد فتوى مىدهد ، بشر احمد را گفت چرا به خون من فتوى كردى احمد گفت من دوش ابليس را بخواب ديدم كه بر در بغداد ايستاده بود او را گفتم در شهر خواهى رفت تا خلق را گمراه كنى گفت گمراهى اهل اين شهر را حاجت به من نيست كه درين شهر بشر مريسى است و او بدتر از ابليسست ، گفتم از چه وجه گفت مى گويد كه قرآن مخلوقست ، بشر هرون را گفت اگر ابليس درين وقت بر تو ظاهر شود و گويد خون بشر مباحست تو قبول كنى گفت نه ، بشر گفت چون به ظاهر از وى قبول نكنى بخواب احمد حنبل خون من مباح خواهى كردن ، هرون خجل شد و بشر را گفت تو در امان خدائى و كس را با تو كارى نيست ، و احمد رئيس اين قومست كه خود را اصحاب سلف خوانند و امام اهل سنّت ، و اين حكايت غزّالى از اصحاب شافعى در كتاب مستحيل ياد كرده است . متكلّمى يكى از علماى نصارى را پرسيد كه چرا مىگوئيد كه عيسى پسر خداست ، گفت به جهت آنكه هر كه را فرزند نباشد عقيم بود و اين صفت نقصست و بر خدا روا نيست ، پرسيد كه عيسى را فرزند بود جواب داد كه نه ، گفت عيسى هم عقيم بود پس لازم آيد كه ناقص بود ، نصرانى منقطع شد . يكى از احبار يهود امير المؤمنين على را گفت شما محمّد را دفن نكرده بوديد كه اختلاف در ميان شما افتاد آن حضرت گفت شما چون از يمّ بيرون آمديد و پاى شما همچنان تر بود كه بموسى گفتيد : اجعل لنا الها كما لهم آلهة ، شخصى از مجبّره در خانه مىرفت شخصى را ديد كه با كنيزك او فساد مى كرد او را بگرفت كه پيش والى برد مرد گفت از خداى بترس اين از قضا و قدر بود و دفع آن نتوانستم كردن ، صاحب كنيزك روى او ببوسيد و گفت تو را عفو كردم از بهر آنكه سنّت ميدانى .