رسول هر ساعت كه با خود آمدى گفتى : انفذوا جيش اسامة لعن اللّه من تخلّف عن جيشه گفتى لشكر اسامه را گسيل كنيد لعنت بر آن كس باد كه از لشكر اسامه باز پس ايستد و اين حديث اگر از جاى ديگر نتوانى يافت از ملل و نحل شهرستانى طلب كن يا از تاريخ جرير ، و اسامه موقوف ابو بكر و عمر بود كه ايشان مىگفتند تا نبى بهتر نشود ما نتوانيم از مدينه بيرون رفتن . چون رسول بجنّة الاعلى رحيل كرد ابو بكر بامارت نشست چنان كه معروفست و خطّى نوشت باسامه و معنى اين بود : از خليفه ابو بكر بن ابى قحافه باسامة بن زيد ، بدان كه رسول اللّه درگذشت و خلق مرا اهل اين كار ديدند و امارت به من تفويض كردند و بعد از حكايت گويد ترا معلومست كه مرا از عمر گزير نيست عمر را دستورى ده تا پيش من باشد و تو عزم شام كن چنان كه رسول فرموده اسامه جواب خطّ نوشت : از اسامة بن زيد الى ابو بكر خطّى به من نوشتى كه آخر آن اوّلش را نقض مىكند اگر تو خليفهء رسولى خلق را در آن چه اختيار كه تو را نصب كنند يا عزل بلكه ايشان را بطاعت بايد داشت و اگر خلايق تو را اهل اين كار ديدند و تو را اختيار كردند پس خليفهء امّت باشى نه آن رسول و آنچه گفتى كه تو را از عمر گزير نباشد دستورى مىخواهى كه وى را پيش تو رها كنم كه تو را دستورى داد كه تو در مدينه باشى تا تو مىخواهى كه عمر پيش تو باشد و اين قصّه درازست و غرض آن بود كه درين سخن تأمّل كند تا يقين حاصل شود كه حديث اقتدوا موضوعست از بهر آنكه رسول اگر اين گفته بودى ابو بكر محتاج آن نبودى كه از اسامه دستورى خواهد تا عمر پيش وى باشد بلكه وى را بفرمودى كه تو را بدانجا كه رسول فرموده بود بايد رفت يا آنجا كه ابو بكر مصلحت ديدى و اگر اسامه چيزى گفتى ابو بكر حجّت گرفتى بر وى بحديث و گفتى رسول تو را و همهء امّت را فرموده است كه بعد از وى اقتدا كنيد به من و عمر ، و طاعت من بر تو واجبست و من تو را چنين مىفرمايم و دستورى خواستن ابو بكر از اسامه دليلست بر آنكه اين حديث موضوعست و اصلى ندارد و انكار موضوعات بر اهل دين تشنيع نباشد .
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٢٨