در افلاك باقى نمىماند . نهايت چيزى كه به برهان قطعى ثابت شده است ، عدم جواز خرق و التيام است در فلك الافلاك از جهت لزوم تحديد جهت بدون آن . پس جايز است انشقاق قمر و هرچند مستلزم خرق و التيام و حركت مستقيمه باشد . و جايز است رد شمس از مغرب به سوى مشرق ؛ به اين معنا كه امر شود به سرعت حركت طبيعى كه از براى شمس بود از مغرب به سوى مشرق . و جايز است سرعت و بطوء در تمام حركت افلاك پس از تعلق مشيت و ارادهء عزيز حكيم . و جايز است بطلان صورت نوعيه و جسميهء افلاك سبعه سواى كرسى و عرش . و بطوء حركت فلك الافلاك است كه يك روز به قدر پنجاه هزار سال اين عالم باشد ؛ چنانچه بعضى قائل شدهاند .
و هرگاه بگويى كه اين قول مستلزم لزوم خلأ « 1 » است ؛ زيرا كه با بقاى فلك كرسى و فلك الافلاك و فناى افلاك سبعه و عناصر ، لازم مىآيد خلئى « 2 » محال .
مىگوييم « 3 » : مراد از فناى افلاك و عناصر ، بطلان صور آنها است و رجوع نمودن به حقيقت اولى « 4 » كه ماء مطلق بود ؛ همچنان كه پيش از تعيّن ، ماء مطلق بودند . و لكن حق ، قول به بطلان تمام عالم اجسام است در قيامت كبرى و نفخ صور و ايجاد عالم ديگر ، مماثل اين عالم ، چنانچه گذشت . و اللّه اعلم بحقيقة الحال .
هرگاه گويى كه با اين همه حكمت و ايجاد افلاك و كواكب و عناصر و مركبات و مواليد ، چگونه جايز باشد كه حكيم خراب كند حكمت خود را و باطل نمايد آثار قدرت خويش را ، با آنكه فيض لازم است بر مبدأ فياض ؟
گويم : به همان دليل كه در موت انسان و اتصال او به عالم نور مذكور شد ، پس از استكمال نفوس فلكيه و حصول ما بالقوه در آنها به سوى فعل ، رجوع كنند به عالم
هامش
( 1 ) . الف : خلد .
( 2 ) . الف : خلدى .
( 3 ) . الف : مىگويم .
( 4 ) . الف : اولى .