گوييم كه معناى وحدت و نقطه قابل انقسام نيستند بالذات . و اين منافى قبول انقسام تبعى نيست . و قيام عروض نيز به نفس ندارند ؛ چنانچه گذشت .
دليل ديگر آن است كه نفس در افعال خود ، مستكفى بالذات است . و جسم و جسمانى در افعال خود مستكفى نيستند ؛ مثلا هرگاه تسخين در آب به سبب حرارت آتش حاصل شود ، بعد از زوال تسخين ، باز محتاج است به سبب تازه ، به خلاف نفس كه هرگاه صورت معقوله از او زايل شود ، ذات نفس بذاته قادر است بر استرجاع آن صورت زايله . و اين دليل تجرّد است .
مىگويم « 1 » كه اين دليل بعينه جارى است در قوهء خاليه و قوهء واهمه ، با آنكه به تجرّد آنها قائل نيستند .
دليل ديگر اين است كه نفس ناطقه ظل وجود حق است ؛ چنانچه در آيهء وافى هدايهء
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي
« 2 » اشارهاى است لطيفه به اين نكته . و چنانچه وجود حق بلا ماهيت است و صرف نور و محض وجود است ، ظل آن ، كه عقول مجرده و نفوس ناطقه است ، بايد وجودات صرفه و انوار محضه باشند . و تفاوت بين المراتب به شدت و ضعف و كمال و نقص است ؛ چنانچه در مسألهء توحيد وجود گذشت .
و بعد از اثبات اين مرحله ، ثابت مىشود تجرّد به طريق اولى ؛ زيرا كه تجرّدى كه در صدد اثبات آن مىباشيم ، تجرّد از ماده است . و اين نحو تجرّد كه ثابت شده است بساطت صرف است ، كه از ظلمت ماهيت كه از اجزاى عقليه است نيز برى است . و در آيهء
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ
الخ « 3 » شايد اشاره به اين مرحله باشد . و چگونه چنين نباشد و حال آنكه اشرف بنى نوع انسان به مقام
قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى
« 4 » رسيد .
و در كمال ، حد يقف از براى انسان نيست ؛ زيرا كه ظل حق است و وجود حق
هامش
( 1 ) . ب : مىگوييم .
( 2 ) . حجر ( 15 ) آيهء 29 ؛ ص ( 38 ) آيهء 72 .
( 3 ) . اسراء ( 17 ) آيهء 70 .
( 4 ) . نجم ( 53 ) آيهء 9 .