مجرد و صادق بر كثيرين . ديگر اينكه « 1 » صور معقوله حالّ در نفس نيستند ، بلكه صادر از نفساند .
و جناب صدر المتألهين گفته است كه ادراك نفس صور معقوله را ، به مشاهدهء اوست ارباب انواع را به اضافهء اشراقيه . « 2 » و هرگاه در واقع چنين باشد ، دليل تمام است بر تجرّد ؛ زيرا كه مشاهدهء رب النوع مجرد بدون تجرّد محال است . و ظاهر اين است كه طبايع كليه اشراقات و تجليات ارباب انواع است بر نفس ناطقه . و نيستند مگر عنوانات و وجوهات آنها . و مىتوان گفت كه تا شىء مجرد نباشد ، عنوانات و اشراقات مجردات در وى نباشد .
و از جملهء ادله ، قدرت نفس است « 3 » بر افعال غير متناهى . و قوهء جسمانيه متناهى است . اما اينكه افعال نفس غير متناهى است ، از اين جهت است كه هرگاه نفس تصور نمايد حقيقت كليه را ، احاطه كرده است به افراد غير متناهيه . و هرگاه حكم كند بر افراد آن حقيقت ، آن حكم شامل شود جميع افراد ماضيه و مستقبله و حاليه را . و تعقل فعل نفس است .
گوييم « 4 » كه آنچه فعل نفس است ، محض تعقل است و يك تعقل بيش نيست . و آنچه غير متناهى است ، افراد طبيعت است .
و نيز از ادلهء مشهوره اين است كه نفس تعقل كند اشياى بسيطه را ؛ مانند وحدت و نقطه و مفهوم واجب الوجود . و شك نيست كه اينها قابل انقسام نيستند . و هرگاه نفس مجرد نباشد ، بايد قبول انقسام كند الى غير النهايه . پس لازم آيد انقسام صور بسيطه كه قائماند به نفس .
هامش
( 1 ) . ب : آنكه .
( 2 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 288 : « و أمّا حال النفس بالقياس إلى الصور العقليّة من الأنواع المتأصّلة ، فهي بمجرّد إضافة إشراقيّة تحصل لها إلى ذوات عقليّة نوريّة واقعة في عالم الإبداع ، نسبتها إلى أصنام أنواعها الجسميّة كنسبة المعقولات الّتي ينتزعها الذهن عن الموادّ الشخصيّة على ما هو المشهور إلى تلك الأشخاص ، بناء على قاعدة المثل الأفلاطونيّة . »
( 3 ) . الف : هست .
( 4 ) . ب : گويم .