امير ابو على احمد بن المظفر الصّغانى « 1 » نامه نوشت . به او « 2 » لشكر فرستاد ، او را گرفته و كشتند .
( 2 ) ديگر ، يكى از كوفه بيرون آمد كه او را احمد بن محمّد شاعر مىگفتند او دعوى پيغمبرى كرد در روزگار سيف الدوله . چون خبر او به سيف [ الدوله ] « 3 » رسيد او را با دو يار او گرفت . او در معذرت اين باب شعرى مناسب گفت و توبه كرد و سيف [ الدوله ] « 4 » او را عفو كرد و آن دو يار او را گفت : شما چرا متابعت او كرديد ؟ گفتند : مرديست كه سخن نيكو مىگويد و دعوى بزرگ مىكند ، ما نيز موافقت او نموديم و گفتيم اگر او محمّد باشد ما ابا بكر و عمر باشيم . سيف الدوله خنديد و ايشان را نيز عفو كرد .
( 3 ) ديگر ، ابو الطيب تبريزى حكايت كرد كه در روزگار هادى يكى را گرفتند كه ادعاى نبوّت كرد ، چون پيش او آوردند پرسيد تو كيستى ؟ گفت : پيغمبرم . گفت : ترا به كدام قوم فرستادهاند ؟ گفت : به مغرب زمين . گفت : پس چرا به مغرب نرفتى ؟ گفت : مرا چاشتگاه پيغمبرى دادند و نماز پيشين شما مرا به زندان كرديد ، اگر مهلت يافتمى مىرفتم . هادى بسيار خنديد ، گفت : حالا اگر دست از تو بازدارند به مغرب روى ؟ گفت : نه ، چرا كه پشيمان شدم از اين كار ، هم به حرفت خود بازشوم . گفت : چه حرفت دارى ؟ گفت رسنتابى كنم و پاى گشاده به هر جا كه خواهم روم به از آنكه پيغمبرى كنم و مرا به زندان كنند . هادى انعامى به او كرد و روانه ساخت .
( 4 ) ديگر ، جاحظ گويد كه روزى من و ابراهيم نظّام و ابن هيثم و يمامه قصد كرديم كه به تماشاى صحرا رويم . من از همهء قوم به سال خردتر بودم . ايشان رفتند و به من سيمى دادند تا كار خوردنى و شراب ايشان ترتيب دهم ، و هم اگر مطربى يا انيسى يابم با خود همراه ببرم . گويد كه كار خوردنى و آنچه بايست ترتيب كردم ، هر چند طلب مطربى كردم نيافتم . در بازار به جمعى گذشتم مردى ديدم كه بانگ مىكرد « انّى رسول اللّه اليكم جميعا » نزد او رفتم و گفتم : « صلّى اللّه عليك » اينها مشتى عوام و بازاريند قدر تو ندانند ، جماعتى از
هامش
( 1 ) - در اصل : « الصيغانى » . متن تصحيح استاد دانشپژوه است و ( صغانى ، چغانى است منسوب به چغانيان ناحيتى به افغانستان . ( م . د . ) .
( 2 ) - ظاهرا : و او . ( م . د . ) .
( 3 ) - كلمهء ميان دو قلّاب افزودهء استاد دانشپژوه است . ( م . د . ) .
( 4 ) - كلمهء ميان دو قلّاب افزودهء استاد دانشپژوه است . ( م . د . ) .