تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان الأديان در شرح اديان و مذاهب جاهلى و اسلامى ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
عمر گفت : چگونه ترا توانم دوست داشت اگر تو چنان دو مسلمان ، عكاشة بن محصن و ثابت بن اقرم « 1 » را كشتى ؟ طليحه گفت : اگر خداى تعالى دو مسلمان را به دست من شهادت كرامت كرد و عزيز گردانيد من در آن وقت جوان كافر و جاهل بودم و امروز كهل و مسلمانم و تايب ، ممكنست ايزد تعالى ايشان را شفيع من گرداند و خطاى مرا ببخشد و عفو كند و دل ترا بر من رحيم گرداند . حاصل كه در اسلام كارهاى بزرگ كرد خاصه در حرب جلولا با لشكر پارسيان در قادسيّه و بسيار مبارز كشت . و او و عمر و معدى [ كرب ] « 2 » به حرب با هم بودند و آن مبارزتها مىكردند و آخر در مسلمانى رفت « 3 » .

[ 3 ] - قصّهء اسود كذّاب يمنى

اسود از يمن بيرون آمده دعوى پيغمبرى كرد و رسول ( ص ) در آن وقت مريض بود و معاذ بن جبل و جماعتى از اصحاب پيغمبر ( ص ) در يمن بودند . چون او غلبه گرفت همه فرار كردند . آن خبر به رسول ( ص ) رسيد . حضرت فرمود نامه‌ها به اطراف نوشتند كه او را بگيرند و بكشند . و او زنى كرده بود از زنان معروف با نعمت و عشرت و تبع بسيار . از آن زن پيدا شده كه او پيغمبر است . چون آن زن با او نشست و احوال او معلوم كرد كه او دروغزنست برادران فرستاد و ايشان را بر آن داشت كه او را بكشند تا اين زن خلاص يابد و هم در خدمت پيغمبر ( ص ) ايشان را حقّى باشد . ايشان اجابت كردند و هر شب خلقى در سراى او به حراست مشغول بودند و آن زن را كارى از پيش نمىرفت . تا شبى آن زن او را در خانه‌اى كه ديوارش به طرف كوى بود خوابانيد و در را بست و با برادران [ و ] « 4 » جماعتى از مسلمانان كه پنهان بودند [ و ] « 5 » سخن يكى كرده ، « 6 » ديوار را سوراخ كرده در آمدند و سر او را بريدند و او چنان غرّيدنى كرد « 7 » كه همهء پاسبانان آواز او را شنيدند و گفتند اين چه بانگ بود ؟ زن گفت : پيغمبر خدايست و به او وحى آمد ، شما را چه بود ! ايشان را بازگردانيد . روز
هامش
( 1 ) - اصل : اقوام . متن تصحيح قياسى است . ( م . د . ) . ( 2 ) - كلمهء ميان دو قلّاب افزودهء استاد دانش پژوه است . ( م . د . ) . ( 3 ) - رفت ، يعنى در حالى كه مسلمان بود مرد . ( م . د . ) . ( 4 ) - اصل : بدون واو است . ( م . د . ) . ( 5 ) - اصل : بدون واو است . ( م . د . ) . ( 6 ) - سخن يكى كرده ، يعنى متفق القول شده . ( 7 ) - اصل : كرده . ( م . د . ) .