آنچه ما طاقت بر قدرت آن نداريم كه ثناى او به سزاى او بگزاريم « 1 » او را به حواس در نتوان يافت و عقل را به ذات او احاطت نيست ، از او پديد آمد آنچه آمد و بر اوست نگاه داشت آنچه آفريد ، اوّل او را ابتدا و ميانه و انتها نيست و او را مانند و همتا نيست . راه افلاطون و شاگردان او در توحيد ايزد تعالى اين است . و امّا ارسطاطاليس به اسكندر نامهاى نوشت ، در آن وقت كه اسكندر به حرب دارا بن دارا رفته بود و نسخت آن نامه در تاريخ مقدّسى خواندهام ، معنيش اينست : « يا اسكندر ! بگوى دارا [ را ] « 2 » كه با لشكر و سلاح و عدّت خويش مفاخرت مكن كه من با تو بخواهم كوشيد با لشكرى كه عدد ايشان اندكست ليكن قوّت ايشان بسيارست ، از آنكه لشكر من جويان نصرتاند از آفريدگارى كه يكيست و او را اوّل و آخر نيست و مانند و همتا نيست و ملك او را زوال نيست ، قادريست كه او را عجز نيست و پادشاهيست كه او را عزل نيست ، زندهايست كه او را مرگ نيست ، از او نصرت خواهم و بدين لشكر كه صفت كرده شد با تو بكوشم » ، و چون خبر فتح به ارسطاطاليس رسيد نامهاى ديگر نوشت و در آن ياد كرد : « يا اسكندر ! اين نصرت و ظفر كه يافتى از خويشتن مبين ، بلكه از تأييد الهى بين و شكر بارى جلّ و عزّ بگوى و بگوى كه سپاس و منّت بر حقيقت تراست ، ترا شناسم و حاجت به تو رفع كنم و اجابت از تو چشم دارم ، اى كه اوّليت را ابتدا نيست و ملك ترا زوال نيست ، خلق آفريدى و از نيست هست كردى ، اى قويى كه هرگز ضعيف نگردى ، اى قادرى كه هرگز عاجز نشوى ، اى حكيمى كه جهل را نزديك تو راه نيست ، اى عطا بخشى كه هرگز بخيلى نكنى ، ترا تجربت « 3 » و كيفيّت نى و خاطر خلق از دانستن و دريافتن بزرگى و عظمت تو عاجز و ما از گزارد « 4 » شكر مواهب و منايح تو قاصر » .
الرّوم و القبطيّه و الحبشيّة
لغت ايشان سريانيست كه بيشتر ايشان ترسااند و سريانى به تازى نزديكست . و نام ايزد
هامش
( 1 ) در چاپى : بگذاريم .
( 2 ) - كلمهء داخل دو قلّاب از شادروان كسروى است . ( م . د . ) .
( 3 ) ظاهرا تجزيت .
( 4 ) در چاپى : گذارد .