عبد اللّه ضعيف . زندانبان و مردمان جمع آمدند هر چند خواستند كه عبد اللّه را از دست او بگيرند نتوانستند و مردمان به خنده و شادى درآمدند . پس خبر به مهدى بردند . بسيار بخنديد و فرمود تا هر دو را از خزانه منعم كردند و بيرون آوردند و توبه دادند .
[ 2 ] حكايت : « 1 » يمامه گويد روزى تنگدل بودم كه حسين بن على بزاز و جماعتى از متكلّمان نزد من آمدند . گفتم : برخيزيد تا بيرون رويم و از اهل ذمّه كسى به دست آريم و با او مناظره كنيم تا روز بر ما بگذرد . به طلب چنين كسى بيرون آمديم . مرد پير نيكو روى درازبالا صوفى پوشيده و كاسه و انبانى در دست ، پاى برهنه ديديم . و پرسيديم كه از كجايى ؟ گفت : از شام . گفتم . اينجا چه مىكنى ؟ گفت : مرا به اهل اين زمانه فرستادهاند تا ايشان را به خدا خوانم « 2 » . گفتم : تو پيغمبرى ؟ گفت : آرى . گفتم : دليل بر پيغمبرى تو چيست ؟ گفت : گندهپير صد سالهاى را آبستن كنم . يمامه گفت : كيست كه گندهپير خود را نزد تو آرد ؟ گفت : چون تو قوّادى و مانند تو . يمامه و رفيقان خنديدند و او را بردند و شراب دادند و آن روز را با او به صحبت گذرانيدند . « 3 »
* * *
هامش
( 1 ) - باب پنجم كتاب بيان الاديان در نسخهء مندرج در جنگ شمارهء 482 كتابخانهء استاد دكتر اصغر مهدوى به اين عبارت ختم شده است :
« تمّ الكتاب بعون الملك الوهاب فى يوم يكشنبه 19 نوزدهم شهر جمادى الاول سنهء 1063 [ هجرى قمرى ] .
( 2 ) - اصل : خدايم . متن تصحيح قياسى است . ( م . د . ) .
( 3 ) - اين حكايت روايت ديگرى است از حكايت ششم فصل قبل كه در ص 93 درج شد .