تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان الأديان در شرح اديان و مذاهب جاهلى و اسلامى ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
خوشيست و پرصفا . گفت : هم اكنون اگر خواهى ابر و باران و صاعقه كنم به من مقرّ آيى ، يا پنج‌هزار درم صله دهى ؟ مأمون گفت : صوابست . آن مرد طشت و آب و صابون طلب كرد . چون آوردند پس شستن رخت آغاز كرد . ناگاه ابرى عظيم و باد پديد آمد و باران تند آغاز كرد . مأمون خنديد و گفت كه : حال چيست ؟ گفت : يا امير ! از آن روز كه من به عقل آمده‌ام تا امروز ، هيچ وقت قصد جامه شستن نكرده‌ام كه باد و باران و صاعقه نيامده باشد ، چنان كه جامهء من تر در خانه مانده است و يك شبانروز در خانه مانده‌ام ، چون حال بر اين منوال بود گفتم اين را معجزه سازم و نزديك امير آيم ، تا از او انعامى يابم . مأمون دو هزار درم به او داد و گفت : زنهار كه در روزى كه من قصد شكار دارم جامه نشويى ! آن مرد به او گفت : اگر پنج‌هزار درم مىدهى به اين عمل مىنمايم و الّا در روزگار شكار رخت مىشويم و طوفانى بر تو و لشكر تو فرو مىآورم . مأمون خنديد و پنج هزار درم به او داد .

فصل حكايت گروهى كه خشكى دماغ بر آن داشته تا از اين جنس دعواها كرده‌اند

[ 1 ] حكايت : در روزگار مهدى مردى شوريده در بازارها مىگشت تا وقتى كه شوريده‌تر شد و دعوى خدايى كرد . او را گرفته پيش مهدى بردند . مهدى فقها و علما را طلب كرد و با او مناظره فرمود و با ايشان مشورت كرد كه با او چه كند . بعضى گفتند : بايد كشت . گروهى گفتند : ديوانه شده محبوس بايد نمود تا بهتر شود . آخر به حبس قرار دادند و مدّت « 1 » مديد در حبس ماند و به عقل بازآمد و از گفتهء خود پشيمان شد . اما هيچ كس سخن او نمىگفت و از زندانش بيرون نمىكردند . تا وقتى چنان شد مردى عبد اللّه نام دعوى پيغمبرى كرد . او را اسير به زندان بردند . شخص اوّل با خود انديشه كرد كه حيله كنم و از زندان خلاص يابم . پس پيش عبد اللّه شد و گفت تو كيستى ؟ گفت : من پيغمبر خدايم و مرا به خلق فرستاده . گفت : نام تو چيست ؟ گفت : عبد اللّه . فى الحال برجست و ريش او محكم گرفت و گفت : اى سگ زن گدا ! اگر تو بندهء منى من هرگز پيغمبرى به تو ندادم و ترا به قومى نفرستادم و در همهء پيغمبران من عبد اللّه نام نبود و سيلى چند برو زد . آن مرد قوى بود و
هامش
( 1 ) - ظاهرا : مدّتى . ( م . د . ) .