و ارواح تا مناسبتى نداشته باشند ، ايتلاف نكنند ، و جون آنجا ايتلاف مىكنند اينجا عناصر نيز متركّب مىكردند و كويند :
موقوف التفاتم تا كى رسذ اجازت * از دوست يك اشارت و ز ما بسر دويذن
و جون از روى حقيقت نظر كنند ، عشق حقيقى اين معانى است . جه تا مناسبت و ميل طبيعت نيست ، عشق محال باشذ . و جندانكه آن معنى مؤكّدتر ، عشق زيادتتر ، و عشقى كه مايهء آن از مناسبت و ميل طبيعت نباشذ ، بر اصل نبوذ . و سبب آن جند غرض و هوس معدود مختصر باشذ كه باندك زمانى مرتفع كردذ جنانكه شاعر كويذ ، شعر :
عشقى كه بخطّ و خال باشذ * نقش قلم خيال باشذ
عشقى كه نه عشق جاوذانيست * بازيچهء شهوت جوانيست
عشق آن بوذ آن كه كم نكردذ * تا باشذ از آن قدم نكردذ
و آنجه از مناسبت و ميل طبيعت ابدان و تعارف و ايتلاف ارواح باشذ ، بهيج وجه مرتفع نكردذ ، و مناسبت و ميل طبيعت اجسام بسيار است . حالى آنجه همه كس فهم كنذ ، آنست كه مىبينيم كه اكر سنگى بر هوا اندازند ، قرار نكيرذ ، تا باز با زمين آيذ . جه ميل مركز دارذ و آب را اكر مانعى نباشذ ، همجنين با دريا روذ . و آتش و بخار به بالا ميل دارند ، كه مركز ايشانست ، و به اختيار ايشان ترك آن ميل محال ، لا جرم عشقى كه بهيج جيز برنخيزذ آن توانذ بوذ . و جون نيك تأمّل كنند ، حقّ تعالى تمامت مخلوقات را عاشق و مريد آفريذه ، شعر :
كر عشق نبوذى و غم عشق نبوذى * جندين سخن نغز كه كفتى كه شنوذى
و بزركى ، كه ادراك اين معانى كرده ، كفته است ، شعر :
از شبنم عشق خاك آدم كل شذ * عاشق شذ و شور در جهان حاصل شذ