توضيح و بيان اين معنى مقدّمات كلّى و امثلهء معقول و منقول ياذ خواهيم كرد ، تا نزد همكنان روشن و محقّق شوذ .
و تقرير اين معانى بذين موجب است كه ذوات علويّات ، يا مفردات باشذ يا مؤلّفات ، كه از اتّصال مفردات حاصل شوذ . همجنانكه سفليّات يا بسايطاند يا مركّبات ، كه بالضّروره از بسايط تركيب يافته باشذ . و همجنين مؤلّفات روحانى از مفردات روحانى مؤلّف شذه باشند و هر ذاتى مفرد را ، صفاتى جوهرى باشذ . و صفات جوهرى اصطلاح ماست . و مراد از آن صفات علويّات و روحانيات است . جه هر ذاتى را صفتى ضرورت است . و صفت شريف بايذ كه متابع شريف باشذ . بر خلاف صفت خسيس . بذان سبب صفات علويّات را صفات جوهرى خوانند ، و از آن سفليات را عرض . و جندانكه افراد بيشتر مؤلّف كردذ ، بالضّروره صفات جوهرى آن بيشتر باشذ . جه هيج يك بىصفت نتوانذ بوذ . و جون افراد مؤلّف شذ ، بيرون از صفات جوهرى كه بهر مفردى تعلّق داشت ، و تابع آن بوذه ، صفتى جوهرى بواسطهء آن اتّصال مجموع را حاصل شوذ . و آن را صفت جوهرى اتّصالى مىكوئيم ، و برقرار خواصّ ، و صفات اوّلين نيز [ 245 ] درو باشذ . و اكر جه امكان دارذ كه بعضى را صورت بحسب مقصود و غرض حصول كمالى اتّصالى شكسته باشذ و نيز جندانك اتّصال مفردات زيادت باشد ، در عدد و مقدار آن صفت جوهرى اتّصالى معظمتر و قوىحالتر باشد .
و مثال آن جنانست كه : جوئى آب روان كه آن را قوّتى و صفتى به قدر خوذ هست و جندانكه ديكر جويها با آن بيوندد ، قوّت زيادت كردذ جنانكه اكر جويهاء متفرّق بزراعت برند آن مقدار كار نكنذ كه همه بهم باشند . جنانكه ادويهء ترياق اربعه را در دفع سموم جندان قوّت نباشذ ، كه از آن ترياق فاروق ، و ديكر بار تناول دانكى از آن جندان اثر نكنذ ، كه مثقالى كنذ . و آن اتّصالات روحانى با هم ، يا آن باشذ كه بيشتر دو مفرد يا زيادت بهم بيوسته باشذ . و بعد از آن مفردى ديكر بذان بيوندذ ، يا آنكه مفرداتى جند مؤلّف بذان بيوندند ، يا آنكه جند مفرد بهم بيوندند . و روحانيات كه مؤلّف شذهاند و ازيشان نفس ناطقه باديذ آمذه . بيش از آنكه مؤلّف شذهاند ، مؤلّفى جند بوذهاند با هم اتّصال يافته . و دليل بر آنكه نفس ناطقه بايذ كه مؤلّف باشذ ، از ذوات مفردات روحانى ، و نشايذ كه يك جيز مفرد باشذ . آنست كه ازو صفاتى و احوالى مختلف مىبينيم و اختلاف لازم دليل اختلاف ملزوماتست بلا خلاف .
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٤٨٠