خذاى تعالى مساوى باشذ . و اين معنى محال است ، از براى آنكه علم خذاى تعالى ، جنانكه تقرير رفت ، قديم است . جه از جمله صفات اوست . و علم خلق ، محدث و مخلوق ، و مساوات ميان محدث و قديم محال باشذ .
و نيز از آن لازم آيذ كه ميان خالق و مخلوق مشاركتى على السّويّه در آن باشذ ، و اين نيز محال است . و مشاركت على السّويّه احتراز از آنست كه : قائلى كويذ كه :
جون كفتى كه مخلوقات مظهر صفات حقّاند ، و لا شكّ هر مخلوقى متّصف باشذ بصفتى ، يا بجند صفت از صفات حقّ . هرآينه او را با خالق مشاركة ما باشذ . بذان سبب قيد على السّويّه آورديم . و فرق ميان مشاركة ما و مشاركت على السويّة واضح و محقّق است ، و كسانى كه جيزى را با ذات حقّ سبحانه و تعالى نسبت مشاركت على السويّة كنند ، مشتركترين جملهء كفار باشند .
لا جرم علم مطلق در آدمى بكمال نتوانذ بوذ ، بلك علم ريزه كه آدمى كامل را ممكن باشذ ، فضلا عن غير كامل به نسبت با علم الهى شيء بغايت يسير و قليل بوذ . جنانكه در قرآن مجيد مىفرمايذ كه : . . . « 1 » و اين معنى بزيادت بيانى محتاج نيست . جه در تمامت اذهان و افهام ميان خالق و مخلوق مقرّر و محقّق است .
اينست آنجه در بيان اقسام علم و كيفيّت احوال آن در خاطر آمذ ، و از مقتضى اين كلمات و تقريرات كه ايراد كرده شذ ، شرف و فضيلت هر يك از اقسام علم معلوم كشت .
اين زمان در بيان حال [ 227 ] عقل و آنجه بذان بحث تعلّق دارذ ، شروع مىكنيم . و جون معانى آن ، از اقوال حكما و متكلّمان و ساير علما كه بيش ازين در قلم آمذه معلوم شذ ، بتكرار آن احتياج نداريم .
و مىكوئيم كه عقل مخلوقيست كه اشرف مخلوقاتست ، جهت آنكه بالذّات بر ساير مخلوقات تقدّم دارذ . بدليل اين حديث كه : « اوّل ما خلق اللّه العقل » . شعر :
هامش
( 1 ) - در اصل : خالى است و محتملا آيه« وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًاباشد ( الاسرا ( 17 ) : 85 ) .