لا شكّ در همه سخنها و جمله كتابها رخصت ايراد امثال باشذ . بذان سبب جهت توضيح معانى ، امثله و نظاير كفته مىشوذ . و به حكم اين كلمات ، بموجبى كه در مقدّمه التماس رفت ، خواننده بايذ كه بىملامت و انكار و استعجال در جدل بيشتر ، تمامت را مطالعه كنذ ، و بارها با عقل موازنه و مقابله كرده ، بر حكم بر آن اقدام نمايذ . و هر جند اين ضعيف را مدّة العمر مجال و فرصت و توفيق مطالعهء كتب نبوذه ، لكن بقياس مىدانذ كه سخن در كتب كم مانده جنانك شاعر كويذ ، شعر :
سخن هر جه بذ كفتنى كفتهاند * بر باغ دانش همه رفتهاند
و كسانى كه سخنهاء مرموز متفرّق مطالعه كنند ، آن را مقابله و موازنه نتوانند كرد ، و معنى آن جنانكه بايذ ندانند ، تا بحدّى كه جيزها محسوس نيز كه برأى العين مشاهده كنند ، مانند جوهر و جوهرى كه تا مقابله نكنند [ 219 ] ، و با هم ننهند ، موازنه نتوانند كرد . همجنين آن كسان كه عالم باشند ، و كتب علماء متقدّم را اكثر خوانده ، و بر آن مطّلع و واقف كشته ، و در آن ماهر شذه . جون معانى بعضى مسائل تمام واضح نشذه باشذ تا بواسطهء آنكه سخنى در هر كتابى و هر موضعى متفرّق نوشته باشند .
تمام موازنه نتوانند كردن . مكر وقتى كه بكنه آن رسند .
مانند آنكه باذشاهى كه اكثر انواع اموال و جواهر متنوّع ملك او شذه باشذ ، و جمله در خزانهء او موجود و مجتمع ، تا وقتى كه تمامت آن جواهر را حاضر نكردانند ، و موازنه نكنند ، فرق ميان آن و نسبت هر يك از آن با يكديگر نتوانند كرد . و نيز جواهر و مرواريد تا عقد نكنند ، آن غرض كه از عقد حاصل شوذ ، از افراد آن حاصل نشوذ . لكن جون عقد كنند هم خاصّيّت عقد حاصل شوذ ، و هم خاصّيّت افراد آن نيز « 1 » در ضمن آن مندرج باشذ .
همجنين سخن و معانى جون متفرّق باشذ ، و متفرّق دانند ، كلّى آن معانى را كسانى دانند كه آن را با هم توانند آوردن ، و عقد كردن و كسى كه آن را با هم آورذ ، و عقد كنذ و مضبوط دارذ كه ديذه باشذ و دانسته . جه بمجرّد شنيذن ، دست ندهذ . و نيز اكر بيند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : لفظ « نيز » مكرّر است .