رسول عليه الصّلاة و السّلم بسنديذه داشت و فرموذ كه :
« الحمد للّه الّذى وفّق رسول رسوله لما يرضى به اللّه و رسوله » .
اكنون جون در باب قضا كه بزركترين امرى است در اسلام ، و تمامت احكام دينى بذان متعلّق ، هر كه كه كتاب خذا و سنّت رسول نيابند ، مىشايد كه اجتهاد كنند براى خوذ ، جكونه نشايذ كه با وجود حضور كتاب خذا و استحضار حديث نبوى ، در معانى بىنهايت آن ، علماء راسخ اولو الباب از كتب و تفاسير نقلهاء صحيح روايت كنند ؟ و بنور هدايتى و اجتهادى كه حقّ تعالى بذيشان داذه ، تأويلات و معانى دقيق ، از بطون قرآن بفكر استخراج كرده ، بنويسند ؟ و كسانى كه تصوّر كرده باشند كه نشايذ كه كسى از معانى قرآن غير از آنجه بيش ازين نوشتهاند ، جيزى دانذ ، يا لطيفه بتازكى در آن باب توانذ نوشتن ؟ سبب آن باشذ كه جون خوذ ندانند ، تصوّر دانش آن نتوانند كردن . مانند آنجه روزكور مادرزاد ، نور آفتاب را تصوّر نتواند كردن .
و حكيم سنائى درين معنى كفته كه ، شعر :
عجب دارم كه از قرآن ، نصيبت نيست جز نقشى * كه از خورشيد جز كرمى نيابذ جشم نابينا
و حقيقت آنكه اين خطاب بيشتر با كسى توانذ بوذ كه ايشان را در تفسير و تأويل و حقايق معانى قرآن هيج تصرّفى نباشذ . و معنيى ديكر غير از آنجه ديكران كفته باشند ، دست ندهد ، متابعت همان [ 187 ] نقش كنند . مانند آنكه حرارت آفتاب به نابينا زند ، امّا او را بينائى ، آنكه از نور و حقيقت آن جيزى ادراك كند ، نيست . و جنان كسان را زيادت هوسى و عشقى با معانيى ، كه ديكر دانايان كفته باشند ، نباشذ . و ايشان افسرده خاطر ، بنقش و خواندن و باز كفتن سخن ديكران ، كه آن را نيز معنى جنانكه بايذ قطعا ندانند ، قانع باشند . جه هر كس كه افسرده باشذ ، و او را عشقى نباشذ ، ادراك عشق ديكران هم نكند ، مانند بىشهوت ، كه شهوت ديكران فهم نتواند كردن .
و آن عشق و هوس به جائى نرسذ و مغزى و قوّتى نداشته باشذ . جه : بر رسته دكر باشذ و بربسته دكر ، شعر :