و امثال آن بسيارست ، و تمامت آن مصدّق اين معانى است كه : باذشاه اسلام خلّد ملكه بر لفظ كهربار رانده و آنجه فرموذ كه : فراموشى در آدمى مركوزست ، در كتب تفاسير و كلام علما آمذه است كه انسان را ناس نيز كويند : بذين سبب بذين اسم مسمّى كشته كه فراموشى در وى هست ! لا جرم اين لفظ را از نسيان اشتقاق كرده برو اطلاق فرموذهاند .
و بموجب حكم يرليغ و اشارت اعلى دوات و قلم خواسته ، كلّيّات آن تقريرات معانى را بر سبيل ايجاز بر كاغذى نوشت ، و از آنجا با اين اجزا نقل كرد تا اضافت تاريخى كنذ « 1 » كه جهت باذشاه اسلام خلّد ملكه مىنويسذ . و بديكر حكايات و فوايذ باذشاهانه ملحق كردانذ . تا من بعد فرزندان و اروق نامدار باذشاه اسلام خلّد ملكه كه بايد بيوند باشند ، بر سرير مملكت و باذشاهى نشسته و تمكين يافته ، و ديكر سلاطين و باذشاهان ساير اقاليم و امرا و وزراء ايشان ، و علما و حكما كه در هر عهدى ملازم حضرت ايشان باشند ، بدانند كه بقاء نام نيكو را از عقل و علم بالاتر جيزى نيست و تصديق اين معنى را نبى عليه الصّلاة و السّلم فرموذ كه : « اذا مات ابن آدم انقطع عمله الّا عن ثلث صدقة جارية و علم ينتفع به و ولد صالح يدعوا له » تا همه بذان علم منتفع به مشغول شوند ، و بذان واسطه ايشان نيز ميل بذان كنند كه در آن سعى نمايند تا بياموزند ، و در آن كوشش كنند كه جنان شوند كه ديكران ازيشان بياموزند و مانند اين ياذكارها ازيشان نيز بازمانذ .
و حقيقت آنكه به حكم « الفضل للمتقدّم » ثواب اين و آن همه بروزكار همايون و روح و روان مقدّس باذشاه اسلام خلّد ملكه و اروق نامدار حضرتش بطريق تأبيد و تخليد مؤيّد و مخلّد مانذ ، ان شاء اللّه العزيز .
و بعد از آنكه اين بندهء كمترين و محتاجترين بعفو بارى تعالى فضل اللّه بن ابى الخير بن عالى المشتهر بالرّشيد الطبيب الهمذانى از نوشتن اين اجزا فارغ شذ ، آن را ببندكى حضرت برد ، و عرض داشت تمامت بخواند تا از آنجه تقرير رفته جيزى كم يا
هامش
( 1 ) - در اصل فعل « كنذ » مكرّر است .