بوذه باشذ ، هر كس بكنه حقايق دقايق و ميزان و مقدار آن نرسذ ، و موازنه و مقابله آن نتواند كردن ، و هر جند اين ضعيف در حساب نداشت كه درين موضع اين اطناب ، نمايذ لكن جون حديث نبوى مذكور در خاطر آمذ ، درين موضع الحاق كرد ، خواست كه ضمنا شرح آن نيز كرده باشذ . و ادلّه و براهين و نظاير اين بحث ، در ضمن آن مندرج بوذ ، ياذ كرده شوذ . و هر جند شارحان هر يك در غايت نيكويى شرحى فرموذه باشند ، اين ضعيف را نيز لطيفهء كه در آن باب در خاطر آمذ درين موضع الحاق كرد . و مناسب آن باشذ كه تا جهد باشد حديث نبوى را شرح بر وجهى كنذ كه معقول و دلپذير و مبرهن باشذ . و يقين كه حديث نبوى نباشذ الّا مبرهن و مدلّل ، جه حكمت محض باشذ . و همانا اكر كسى شرحى نيكو دلپذير ندانذ آن بهتر باشذ كه در شرح شروع نكنذ .
و بسيار مردم آنند كه در تعليم حروف ماندهاند و معانى خوب دلپذير بر آن حروف بسته مىكويند : از دو حال خالى نيست : يا آن حروف بذان متعلّق است يا نيست . جون معانى خوب و نيكو بذان واسطه كفته شوذ ، نيكو بوذ . و اكر معانى كه كويند نيكو نبوذ ، خواه بر حروف بسته ، و خواه بر الفاظ ، و خواه بر الفاظ كتب الهى . نالايق و ناپسنديده . و نخل بندان را عادت هست كه نخلى با دست گيرند و اشعار خوب و معانى باكيزه بر آن بسته مىكويند . اكر آن نخل در ميان باشذ ، و اكر نه ، آنجه نيكو كويند ، نيكو باشذ . و اكر آن اشعار كه كويند ناموزون و بىمعنى باشذ ، خواه نخل در دست كرفته و خواه كتب نيكو سخنان او نابسنديده باشذ .
و بطريق اولى بوذ كه كسى تفسير كلام اللّه يا شرح حديث نبوى كنذ بر وجهى كنذ ، كه مناسب شرع و عقل باشذ ، و دقايق حقايق حكمت كه در آن باشذ باظهار رسذ ، تا مردم را ، خصوصا عقلا و علما را بسنديده و دلبذير باشذ و در دل و جان ايشان بنشيند ، جنانجه شيخ سعدى رحمة اللّه كويذ ، شعر :
سخن كفتن جنان بايذ كه جون سعدى بيارايذ * سخن كز جان برون آيذ نشينذ لا جرم در دل
فى الجمله بحثى كه بذان مشغول بوذيم ، و اين همه كلمات كه كفته شذ ، در آن باب و جهت آن كفته آمذ كه اكر از همه مطلوبها و حكمتها كه كفته شذ ، ضايع ماندى . حاليا از