است بذان تب در آن حالت آن شخص را حادث شذه باشذ ، كس نمىدانذ و بر آن واقف نمىتوانذ شذن . جه تفاوت آن عظيم دقيق و نامحسوس است و ضبط و حصر آن متعسّر نه .
از آنست كه بموجب حديث نبوى آن دارو با آن رنج به هم منزل شذه و آنجه دارو در تب مطبّقه بدهند و زوذ منجّح مىآيذ ، از آن سبب است كه اتّفاقا آن دارو و علاج مناسب آن رنج افتاذه باشذ . و آن بطريق ندرت اتفاق افتذ نه بطريق قدرت و اختيار . و از آن جهت بقراط با وجود آنكه عظيم بسيار عمر يافته و همواره در تجربهء احوال امراض و معرفت ادويه ، روزكار كذاشته و بذان مصروف داشته ، كفته :
« العمر قصير و الصّناعة [ 50 ] طويلة و الوقت ضيق و القضاء عسر و التّجربة خطر » .
و آنجه كيميا ساختن متعسّر است . و جندانكه افاضل رنج بر آن برده و برند بنادر دست دهذ . و اكر نيز دست دهذ بطريق ندرت اتّفاق افتذ و جون آن را صاحب كيميا بينذ كه يك نوبت حاصل شذ يا مانند زر جيزها حاصل مىشوذ و يا ممكن شمرذ در هوا و هوس آن عمر ضايع كنند ، تا باشذ كه مقدار و ميزان آن با دست كنند و جون مقدار و ميزان ادويه و تركيب آن نامحسوس باشذ و ضبط و حصر آن عظيم متعذّر دست ندهذ ، و ميسّر نكردذ .
اكر كسى بندارذ كه كيميا ساختن ممكن نيست ، آن از بىوقوفى توانذ بوذن ، برين دقايق حقايق كه ياذ كرده شذ ، جه اكر ممكن نبوذى خوذ زر و نقره در معادن موجود نبوذى .
و لا شك بواسطهء تركيبى و مزاجى مخصوص بذان موجود كشته كه آن عظيم دقيق و نامحسوس است ، و آن در ميان معادن و فلزّات در تفاوت مزاج و طبيعت همان سبيل دارذ كه تبى با تبهاء ديكر يا دارويى با داروهاء ديكر .
بموجبى كه ياذ كرده شذ كه آن عظيم دقيق و نامحسوس است . و كذام كيميا و اكسير مانند آن كيميا بوذى كه كسى حقيقت طبيعت هر تبى بدانستى و دارويى كه حق تعالى خاصّ جهت آن آفريذه معلوم كردى تا در حال كه آن را بداذى بيمار نيك شذى ، تفاوت اكسير جان با اكسير زر و نقره مانند تفاوت خاك باشذ . « 1 » با زر و نقره لكن جون هر كس ادراك آن جنانجه حق باشذ نتواند كردن مكر بنادر .
لا جرم آنجه نبى عليه الصّلاة و السّلم فرموذه ، هر جند موجود آفريذه شذه ، لكن سبب آنكه احوال صادرات نامتناهى است يا مناسب قدرت و عظمت و شبه صفات نامتناهى او
هامش
( 1 ) - در اصل فعل « باشد » مكرّر است .