428 -
و عجبت لضاحك ملأ فيه و لا يدرى أرضى اللَّه عنه ام سخطه « 1 »
. ( 1 ) و عجب ميدارم از آن كس كه وى ميخندد به دهان پر و بر آن مىباشد و خود نداند كه خداى تعالى از وى راضى است يا نه . در خبرست كه وقتى حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چندانى بخنديد كه سفيدى دندانش پيدا آمد جبرئيل عليه السّلام آمد و گفت : يا محمّد خداى تعالى ترا نه از بهر خنده آفريده است و اين آيه آورد كه :
فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً
« 2 » ؛ دگر كس حضرت مصطفى را عليه السّلام خندان نديد .
و گفتهاند كه : آدم عليه السّلام چندان از ترس خداى تعالى بگريست كه از آب چشم او علف برآمد و بر آن گناه كه ترك سنّتى بكرد دويست سال بگريست كه مرغان و دد و دام و آدميان از ناله و گريهء او بفرياد آمدند ، و يعقوب عليه السّلام بر فراق يوسف چندان بگريست كه هر دو چشمش كور شد ، [ و يوسف عليه السّلام در زندان بر فراق يعقوب چندان بگريست كه زندانيان بفرياد آمدند « 3 » ] و يحيى زكريّا عليه السّلام از خوف حقّ سبحانه و تعالى چندان بگريست كه گوشت رويش برفت و استخوان بماند ؛ او را گفتند كه : اين گريستن از بهر چيست ؟ و تو ازين گريستن سير نميشوى ؟ ! گفت : چگونه نگريم و مرگم در پيش است و بيابان دراز و عقبهها بزرگ ؛ و گردنم ضعيف است و بار گناه بسيار ، و اين راه نتوان بريد الّا آن كس كه گريه بدرقهء خود سازد تا فرداى قيامت بفرياد او رسد و كس از چيزى كه منفعت وى در آن بود چگونه سير شود ؟ ! فاطمه عليها السّلام در فراق حضرت مصطفى عليه السّلام چندان بگريست كه مدنيان بفرياد افتادند و گفتند كه :
محفل و مجلس ما را منغّص « 4 » ميدارد فاطمه عليها السّلام چون اين بشنيد با علىّ
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ خطى شهاب :
« أ أرضى اللَّه أم أسخطه »
. ( 2 ) به پاورقى ص 39 مراجعه شود .
( 3 ) عبارت ميان دو قلاب از نسخهء قديم ساقط است .
( 4 ) منغّص بمعنى ناگوار است ؛ سعدى گفته :« منغّص شود عيش آن تندرست * كه باشد به پهلوى بيمار سست »شاعر عرب نيز گفته است :« لا طيب للعيش ما دامت منغّصة * لذّاته بادّكار الموت و الهرم » .