سرايى كه بزرگ و فراخ نباشد هر وقت كه پارهء از آن شكسته و خراب شود هر كس كه در آنجا باشد در مخاطره بود و در جاهليّت بدين سه چيز بگفتندى . و حضرت مصطفى عليه السّلام گويد : چشم زدن و تعدّى كردن و گزاردن « 1 » جمله دروغ بود . و عاقل داند كه خداى تعالى حكيم است و كردارش همه حكمت بود داند كه چون كسى در شخصى نگرد يا در چيزى ديگر بدان سبب آن شخص را بيمار و لاغر نگرداند و آن را به زبان نياورد و معلوم است كه اگر هيچ كس چشم باز نكردى از هم در ميان خلق مرگ و بيمارى و ديگر حادثهها بودى اما جادوئى و افسون و نجوم و طالع و آنچه بدين ماند جمله هرزه باشد و هوس و حيلت و قوّت بود يا طلب حرمت از آنكه عالم بود و خويشتن را جاهل فرو گذاشته باشد ؛ زيرا آنكه او را عقلى بود و از علم چيزى بدماغ او رسيده باشد بضرورت داند كه كسى بىآنكه چيزى بر كسى زند يا چيزى در خورد او دهد يا سخنى ناخوش بگويد يا ديگرى را بكردن آن فرمايد نتواند كه مضرّت رساند .
حضرت امير المؤمنين علىّ عليه السّلام با لشكر از كوفه بيرون آمد تا بجنگ رود مردى منجم پيش وى آمد و گفت : يا أمير المؤمنين امروز روز بديست مرو بدين سفر ، گفت : از كجا ميگوئى ؟ - گفت : از فلان ستاره كه اين ساعت در فلان برج است ، گفت : من هرگز اين ستاره بشنيدهام « 2 » حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام گفت :
پس در گرد اين دير در هم چند نهاده است هيچ ميدانى كه چند است ؟ - گفت :
چه دانم كه هرگز نشمردهام ، پس أمير المؤمنين عليه السّلام گفت : تو از آسمان خبر ندارى و از زمين نيز خبر ندارى نجوم از كجا ميگوئى ؟ - پس روى با قوم كرد
هامش
( 1 ) اينجا چنان كه ملاحظه مىشود ربط رشتهء كلام از همديگر منقطع مىشود زيرا بحث از « عدوى » كه سرايت كردن مرض باشد و همچنين از چشم بد و سوّمى كه بلفظ « گزاردن » تعبير شده و معلوم نيست چيست در ميان نبود تا اين حديث شاهد بر آنها باشد پس يا مربوط بجاى ديگرست يا حديثى در اينجا از اين نسخه بوده است كه متن آن افتاده و شرح آن باقيمانده است در هر صورت ربطى ميان سابق و لاحق اين كلام به نظر من نميرسد فتدبّر .
( 2 ) كذا در نسخه پس شايد صحيح چنين بوده است : « پس حضرت فرمود كه فلان ستاره ميشناسى و نام ستارهء ديگرى را برد ؟ - او گفت : من هرگز ( تا آخر ) » .