اين فلسفه بر آنها تكيه مىكند . اين فلسفه در نهايت ناگزير است امكانات فردى را در اين چار چوب مادّى ، محصور گردانَد . بر اين اساس و بر پايهء انگارههاى مادّى ، آدمى مىتواند با رشد دادن عقل خود - براى مثال - يك پيامبر گردد ، يعنى با خواندن درس ، يك نابغه بزرگ گردد ، امّا اين كه جبرئيل بر احدى از آدميان نازل شود و زمين را با فرشتهاى مقدّس به آسمان پيوند دهد از ديدگاه فلسفى انديشهاى ناپذيرفتنى است . اين در حدّى خود ، همان جمودى است كه فلسفه را به انكار معاد مىكشانَد ، زيرا در اعتقاد فلسفى نَه بازگشتى در كار است و نَه تغييرى و در نتيجه نَه فردوس و نَه دوزخى است .
آرى ! برخى از فلاسفه در طرح تصوّراتشان پيرامون معاد ، دوزخ و فردوس به مغالطه افكنىهاى گرفتار مىآيند . اين تصوّرات حاكى از گرايشهاى خود پرستانه است كه معاد حقيقى ، فردوس و دوزخ را به شناخت يا عدم شناخت ، ولىّ مربوط مىداند ، پس شناخت ولىّ در نگاه اين گروه ، همان بهشت است و جهل به دو همان دوزخ . در اين نگاه ، بهشت در نهر ، درخت ، ميوه ، حور عين ، كوشك و توصيفات قرآنى از آن خلاصه نمىشود ، بلكه بهشت آن است كه شخصى را مشخّصاً به عنوان ولىّ بشناسى و اگر او را انكار كنى ، اين انكار دوزخ است .
بيشتر فلاسفه با تأويلات دور به انكار معاد پرداختهاند . آنها ادّعا مىكنند معاد آن است كه روح انسان بعد از مرگ به خدا بپيوندد و اين همان بهشت است . و يا به شيطان بپيوندد كه اين همان دوزخ است ، اما اين كه پيكر آدمى از نو شكل گيرد و در باور آنها امرى محال است . آنها بدين ترتيب انكار مىكنند آن كه مردگان را زنده مىكند همان كسى است كه نخستين بار آنها را ايجاد كرده است و اين پرسش را پيش مىكشند كه :
وَقَالُوا أَءِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً « 1 » .
هامش
( 1 ) - سورهء اسراء ، آيهء 49 .