مىكشد ، در اين جا علم بر معلوم پيشى گرفته است ، خواه اين معلوم فعل و عمل باشد ، يا وجودى مجرد باشد ، چنان كه گاهى عكس آن صحيح است و رويداد تحقّق مىيابد و در پى آن علم حاصل مىگردد و گاهى نيز با يكديگر همزمانند .
علم ، علم است و خداوند سبحان - چنان كه پيشتر روشن كرديم - عالمى بوده است غير معلوم كه مىدانسته هستى وجود مىيابد و كدام پديدهها پديدار مىگردند ، او مىدانست كه اگر آسمانها و زمين خدايانى جز او مىداشتند بدون ترديد به تباهى كشانده مىشدند و مىدانست كه بعضى از مردم اگر پس از قيامت بار ديگر به زمين باز گردند به همان اعمالى روى مىآورند كه از آن باز داشته شدهاند . او اينها را مىدانست اگر چه تحقق نيابد كه هرگز تحقّق نمىيابد ، زيرا در آسمانها و زمين جز خداى يكتا خدايانى يافت نمىشود و بعضى از مردم از آتش دوزخ به دنيا باز گردانده نشده و نمىشوند ، ليكن علم خداوندى علمى است مقدّم ، همزمان و لاحق و علم ما آدميان گاهى نيز چنين است ، با اين تفاوت كه علم ما اكتسابى است و علم خداوند ازلى و بلكه علم ، همان ذات خداست .
دوم - از قدرت تا اراده ، ناگزير بايد ميان قدرت و علم از يك جهت و اراده از جهت ديگر جدايى قايل شويم . گاهى آدمى قانونى را مىداند ، ليكن از اجراى آن خوددارى مىكند ، زيرا آن را اراده نمىكند و گاهى چيزى را اراده مىكند ، ولى بدان آگاهى ندارد . لذا آدمى مىداند كه مرگ حق است ، ولى آن را نمىخواهد و گاهى مرگ را مىخواهد امّا نمىداند كجاست . علاوه بر آن ، ميان قدرت و اراده ملازمهء محتومى وجود ندارد ، گاهى آدمى چيزى را اراده مىكند ، ولى نمىتواند آن را انجام دهد و گاهى آدمى چيزى را اراده مىكند ولى نمىتواند آن را انجام دهد و گاهى مىتواند كارى را انجام دهد ، ليكن نمىخواهد آن را عملى سازد . اراده همان شعله و شرارهاى است كه انسان آن را ابداع مىكند و پديدهها را با آن محقّق مىسازد .
بنابراين ، سؤال مهم و سرنوشت ساز بحث ما اين است :
اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 172
مساهمون: آژير
ص١٧٢