يافتند كه هستى شعلهء فروزان ازلى است كه همچنان بوده و هست و اين باور ماركسيستهاى مادّيگراست ، برخى نيز به وجود خالق باور داشتند ، ليكن وجود مخلوق را انكار مىكردند و تأكيد مىورزيدند كه هستى با همهء عظمتش خيال و پندار بافتهاى بيش نيست و اين باور سوفسطائيان است كه هم اينك نيز وجود دارد .
گروه ديگرى از مردم - از كسانى كه داوطلب حل مشكل پيشگفته بودند - اعتقاد داشتند كه خداوند بوده است و مخلوق نيز از قديم با او بوده است . اين جماعت در دريايى از پرسشها و اشكالات ، سرگردان ماندند كه اين ديدگاه ميان تهى در برداشت .
فلسفهء دست پروردهء بشرى به كژراهههاى شگفتى گرفتار آمده است ، زيرا به راز آفرينش و پيوند ميان آفريننده و آفريده پى نبرده است . از جمله معجزات اسلام و ديگر رسالتهاى آسمانى آن است كه توانستند اين اشكال را براى بشريت حل كنند . اين به رغم آن كه مسألهاى ساده مىنمايد ، ليكن نسبت به انديشهء بشرى مسألهاى پيش پا افتاده نيست . اين مسأله به گام نخست نياز داشت و اين گام نيازمند علم و پيش آگاهى از راز آفرينش بود ؛ مسألهاى كه آدمى بدان نيازدارد ، زيرا پس از آن كه در آغاز ، آفرينش و كون وجود يافت ، او پديد آمد و هستى پيدا كرد ، از سويى فطرت و سرشت انسان تا حدّ بسيارى تحت تأثير نادانى ، تربيت نادرست و گرايش به انكار ، به تباهى كشيده شد ، اين رسالتهاى الهى است كه براى حل مشكل پيوند ميان خالق و مخلوق ، آدمى را به فطرتش باز مىگرداند .
مراحل علم
براى پى بردن به راز آفرينش بر ماست كه دو مقدّمه را در نظر آوريم
اوّل - علم ، ممكن است قبل از عمل باشد ، چنان كه گاهى اوقات بر وجود نيز پيشى مىگيرد . آدمى بدون ترديد ، يقين دارد كه فردا در فلان ساعت خورشيد طلوع مىكند و يقين دارد كه اگر آتش - براى مثال - در نيستان بيفتد آن را به آتش