تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انوار جليه در كشف اسرار حقيقت علويه (فارسى) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
و طايفهء اول كه سرّ را از ذوات و اعيان شمرده‌اند بعضى از ايشان گفته‌اند كه : سر بالاتر از روح و قلب است . و بعضى گفته‌اند كه : بالاتر از قلب و پائين‌تر از روح است ، چنان كه قلب در نزد طايفهء اول بالاتر از نفس و پائين‌تر از روح است . صاحب كتاب معارف را اعتقاد اين است كه : « سرّ امرى وراى روح و قلب نيست ، و سبب قصور و اشتباه كسانى كه سرّ را فوق روح دانسته‌اند آن است كه چون در روح بعد از استخلاص كلى از تعلقات قلبى و نفسى وصفى زايد بر معهود يافتند ، خيال كردند كه سرّ عين ديگرى است وراى روح . » و متفطن نشدند بر اينكه آن همان روح است متّصف به وصف غريب و سبب اشتباه . طايفهء ديگر كه سرّ را در تحت روح و در فوق قلب دانسته‌اند آن است كه : از براى قلب در نهايات احوالش كه بالكليه از ذلّ استرقاق نفس آزاد گردد ، و از تعلقات هواجس نفسانى و تشبّهات وساوس شيطانى خلاصى يابد ، وصف غريبى يافتند گمان كردند كه ذات ديگرى است براى دل و ندانسته‌اند كه او عين دل است ، و ليكن وصفى پيدا كرده است . و بعضى ديگر از عرفا گفته‌اند كه : « سرّ معناى لطيفى است مكنون در ضمير روح » . و عقل را تفسير آن متعذر و يا در سويداى دل و زبان را تعبير از آن متعسّر . همچنان‌كه زبان ترجمان و معبّر دل است عقل ترجمان روح و مفسر سرّ او است . و هر معنا كه از براى روح از غيب منكشف شود و به نظر عيان او را مشاهده كند و خواهد كه به طريق مكالمه و محادثه با دل در ميان نهد ، عقل كه ترجمان اوست واسطه شود و تفسير آن با دل تقرير كند . و ليكن بيشتر معانى مدركهء روح آن بود كه عقل از تقرير آن با دل قاصر آيد . چنان كه بيشتر معانى مدركه با دل آن بود كه زبان از تقرير آن عاجز شود . . . پس آن معانى كه در روح باقى مىماند [ و ] عقل از تفسير آن قاصر باشد ، اسرار روح است كه دل را بر آنها اطلاع نباشد . و آن معانى كه در دل باقى ماند و زبان از تعبير آن عاجز باشد ، اسرار دل