مفهوم وجودى بود كه آن ماهيت و مفهوم به آن وجود از ساير ماهيات و مفاهيم به تميزى وجودى متميّز شود ، چنان كه وجود خارجى هر ماهيّت ، وجودى باشد كه بر آن وجود مترتب شود آثار مخصوصه و خواص مطلوبهء آن ماهيّت ، پس از موجود بودن جوهر جنسى و ساير اجناس و فصول مندرجه در تحت او به وجود انسان ، از آنجا كه وجود انسان بشرى بود ملازم نباشد كه وجود انسان وجود خاص آن اجناس و فصول بود . پس آن وجود ، وجود خاص انسان تكوينى بما هو انسان تكوينى ( 480 ) باشد ، و از آنجا كه وجود انسان ، وجودى بود كه به صورت وحدت در كثرت ، از مقام نفس ناطقهء انسانى تا مقام هيولاى او ، بدنى كه او را بود سارى باشد از جهت قوت و تماميت آن وجود به حسب صورت الصور او كه نفس ناطقه باشد . و لهذا واجد بود جميع مراتب وجوديه و فعلياتى كه منشأ انتزاع او ما به الموجوديهء آن اجناس و فصولند .
آن اجناس و فصول به وجود سارى او در جميع مراتب كه به وجه سريان ، جامع مبادى آنها بود ، موجود باشند . لكن آن وجود سارى وجود خاص آنها نباشد ، زيرا كه به اين وجود از يكديگر به تميزى وجودى به ذات ممتاز نباشد ، و هم از ماهيات ديگر متميز نشوند ، بلكه آن وجود وجودى بود كه ماهيت انسان به او به ذات ممتاز شود از ساير ماهيات به امتيازى وجودى ، و آن اجناس و فصول را امتيازى نباشد به حسب وجود بالاصاله و بالذات ، بلكه امتياز آنها به اين وجود به عينه امتياز انسان باشد . پس انسان به آن وجود بالذات ممتاز بود ، و از آنجا كه آن ماهيات جهات ذاتيهء انسانند و با او در يك وجود موجود و مقامات تطورات ذاتيهء او به حسب فرق و سريان وحدت مقام عالى او كه نفس ناطقه بود ، و در كثرت ممتاز باشند ، به نفس امتياز او بالعرض ، و همچنين موجود بودن جنس عالى و ديگر اجناس و فصول متوسطه به وجود فصل اخير ( 481 ) يعنى نفس
بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 411
مساهمون: آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)
ص٤١١