اشاره به اينكه چون جاعل بالذات در مرتبهء مجعول بالذات متحقق باشد بوجه الوجه لا لكنه و مجعول بالذات در مرتبهء جاعل بالذات باشد
بالذات بود ، متعين باشد به تعيّنى وجودى به وجه نزول و بهطور حقيقت ، لكن نه به تمام حقيقت . يعنى نه به كنه حقيقت ، بلكه به وجه او ، و انزل از مقام اول مخصوص به او در نظام وجود ، و اين اشارت بشارت دهد كه جاعل بالذات عين مجعول بالذات بود ، به وجه وجه ، و بهطور نزول ، علا به حوله و دنا بطوله ، و مجعول بالذات عين جاعل بالذات باشد ، به وجه كنه و بهطور صعود .
و از اينجا عيان و نمايان شود كه جاعليت بالذات و مجعوليت بالذات در حقيقتى واحده بود . ليس فى الدار غيره ديار ، و كمال مناسبت به حسب ذات در ميان آن دو متحقق باشد به نهجى كه اتمّ از آن مناسبت بلكه مكافى آن در ميان هريك از آن دو با غير آن ديگرى متحقق ، بلكه متصور نباشد ، زيرا كه مناسبتى اتمّ يا مكافى از مناسبتى كه در ميانهء شىء و نفس او بود متصور و معقول نباشد . پس بينونة بالعزلة در ميان جاعل بالذات و مجعول بالذات نباشد ، لكن از آنجا كه حيثيت تمام ذات مجعول بالذات به عينها حيثيت ربط و افتقار به جاعل بالذات بود ، و جهت ذاتش نسبت به او به عينها جهت نقض و ضعف و فتور باشد ، و حيثيت تمام ذات جاعل بالذات نسبت به مجعول بالذات حيثيت مرتبط به بودن ( 395 ) و غنا و كمال و شدت و قوت بود ، و فقر و غنا و نقض و كمال و ضعف و شدت و فتور و قوت در دو طرف تقابل باشند - مال مباينت به حسب اين اوصاف در ميان جاعل بالذات و مجعول بالذات متحقق بود - پس بينونت بالصفت ، در ميان اين دو متحقّق و ثابت باشد ، و از آنجا كه