ذاتيات خود را به تقرر ماهوى نيز به وساطت وجود باشد ( 241 ) وساطتى در ثبوت ، زيرا كه تقرر ماهيت به تقرّر ماهوى
اشاره به اينكه وجدان ماهيات ذاتيات خود را نيز دليل باشد بر اصالت وجود
نيز پس از تقرر وجود بود ، اگرچه در ظرف اعتبار و تحليل و تفكيك و تعريهء عقل بود كه ماهيت را از وجود جدا كند ، و عارى از وجود ملاحظه كند ، زيرا كه تعريه از وجود در ظرف اعتبار به عينه تخليط به وجود باشد ، چه اعتبار عقل نوعى از ادراك بود و ادراك از عوارض وجود ، و عوارض وجود - چنان كه مذكور شد در جواب از سؤال اول ، و در اين جواب نيز به اندك تغييرى مذكور خواهد گرديد - به حسب حقيقت عين وجود باشند ، و همچنين در ماهيات مركبه صورت اجماليه محدود در عقل و صورت وحدانيته اجزاء در خارج مأخذ برهانى بود بر اصالت وجود ، به اين معنى كه وجود را فردى واقعى باشد ، زيرا كه سنخ ماهيات و مفاهيم به حسب ذات به عزلت متباين باشند و متشتت و متفرق ، پس هيچ مفهوم جهت جمع مفاهيمى ديگر نتواند شد ، پس اگر مفهومى در عقل به نحو اجمال ملحوظ شود ، عقل به
اشاره به اينكه اجمال و تفصيل يعنى صورت مجمله وحدانيه و صور مفصله متكثره اجزا در ماهيات دليل بود بر اصالت وجود
قوهء محلله كه او را بود تواند كه او را به مفاهيمى كه در او مطوى باشد منحل كند ، همچون محدود كه عقل پس از ملاحظهء تفصيليه اجزاى حدّ به او منتقل شود ، و او را به نحو اجمال ملاحظه كند ، و تواند كه او را به اجزاى حد منحل كند ، و يا در خارج به صورت وحدانيّه موجود باشد ، همچون بسايط خارجيه مثل سواد ، بلكه مركبات خارجيه نيز مثل ياقوت كه مشتملند بر ما به الاشتراك ( 242 ) جنسى و ما به الامتياز فصلى ، برهانى بود بر اينكه وجود