بعضى [ كه ] هستند از بابت تناسل هستند و بعضى از مكونات هستند كه مجددا متكوّن مىشود حيوانى كه اصلا كسى نديده بلكه تا به حال نبوده است چنانچه ملاحظه مىشود در كرمهاى مسكونه در قاذورات و نجاسات ديگر كه هيچيك به يكديگر شبيه نيستند از هر نجسى يك طور حيوان متكوّن مىشود ، و خود اجسام هم از يكديگر فصلى ندارند در اين عقول جهات متعدّده قرار مىدهد گويا كه در هر يك ده جهة قرار دادهاند ، ده در ده صد يا در هر يكى صد در صد هزار ، اينها كفايت در صدور اين انواع لا تعدّ و لا تحصى نمىكند و همچنين در علويّات كواكبى كه در فلك نهم هست هر يك طبيعتى دارند متفاوت ، در عقل فعال چقدر جهات هست كه كفايت همه را بكند ؟ و قول به اينكه در عقول جهات لا تعدّ و لا تحصى است مزخرف است پس بايد در عقول اندازه بحسب عدد قرار نداده بلكه گفت كه بعدد انواع مختلفه جسمانيه عقول هست آنقدرى كه وفا بكند ظاهرا ، عقول عرضيه و طوليه را اشراقيون به اينطور قائلند كه نور الانوار نور اوّل را موجود كرد كه عقل اوّل است پس يك اشراقى در عالى كه واجب است متصوّر است و يك مشاهده از سافل مرعالى را ، از هريك نورى ساطع شد اين و در عرض يكديگر زيرا كه علت و معلول نيستند ، ثم از نور اوّل كه عقل اوّل باشد يك نورى موجود شد و از اشراق او به ثانى و از مشاهده ثانى مرعالى را از هر يك نورى و از اشراق هر دو تا به ثالثى و از مشاهده ثالث هر دو عالى را نورى و هكذا منفرد و مجتمع توان فرض كرد الى ما شاء الله .
و قد يقرّر در فهم به اينطور كه يك وجود صرف واجب الوجود دارد كه تعين و لا تعين برنمىدارد بعد چنانچه مثلا ملاحظه جنس مثل حيوان با فصل اخير بكنى جنس از صرافت خود نمىافتد و نوع پيدا نمىشود و چون ملاحظه كردى لا محالة با آنكه تعينّى نداشت صرف ابهام بود ، به سبب اين تنزّلى كه به هم كرد از آن صرافت خود افتاد ، كذلك بلا تشبيه واجب الوجود صرف وجود است تعينّى در او نيست از او مجعول شد وجود ، نظر به اينكه هم بايد جاعل وجود باشد و هم مجعول اوّل از واجب صادر شد البتّه در او تعيّن است كه عبارت از فاقديّة مرتبه واجبى باشد ، پس يك وجود دارد كانّه صاحب دو درجه واقعيه دارد يكى وجود مطلق است كه مشترك است با جميع وجودات و ديگرى وجود مقيّد است به حيثيتى كه قيد خارج است و تقيد كه عبارت از تقييد او به فاقدية وجود فوق و دليل بر وجود
مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى (فارسى) — صفحة 479
مساهمون: آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)
ص٤٧٩